تبليغاتX
تلخابه
 
چهارشنبه سی ام فروردین 1385
یک تکه از آشتی

 

 

 

 

 

 
یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385
آزادی

- به احمد باطبی که پشت حصارا گم شد...

گفتند: باطلید

                   - باطل

نان سفره هایتان را باطلید.

خون رگانمان را ریختیم به جام ها.

گفتند : کافرید

                   - کافر

خدایتان را کافرید.

خون رگانمان را وضو ساختیم.

گفتند: ظالمید

                    - ظالم

مردمان را ظالمید.

رگانمان را داری ساختند بر گلو.

 

 

 

 

 

 
جمعه بیست و پنجم فروردین 1385
دشواری
هرگاه بخواهی دست کسی را بگیری و نجاتش دهی عصبی می شود.

بی هیچ منطقی.

 

 

 

 

 

 
چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385
کوچ

پا به کوچه بگذار

گسستن از آشوبگری دنیای کوچکمان ساده است.

ساده تر از شکست قسمی که بر زبان جاری می شود.

* * * *

کوچه همیشه محل کوچ بود...

 

 

 

 

 

 
دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385
بدون ویرایش

    در بیابانی که ما راه طلب گم کرده ایم 

   کرم شب تابی اگر در جلوه آید کوکب است

 

توهمیشه یک قدم جلوتری.

دیشب مصاحبتو تلویزیون نشون داد . یک ربع بعد که زنگ زدم گوشیت رفت رو منشی . حرف نزدم . یاد اون روز افتادم که گفتی برا همه پیغام گیر برا ما هم آره؟و من خندیدم . دیشب هم خندیدم . بلند بلند . دیر وقت رسیده بودم خونه . شام درست نکرده بودم . از سر کوچه پیتزا خریدم . گفته بودی میای . دیروز ظهر توی پارک بارون گرفت . از اون بارونای بهاری . بچه ها بوما رو گذاشتن تو ماشین. پیتزاها هنوز اونجان .

تا دیر وقت منتظر موندم . وقتی نیومدی نرفتم پایین بیارمشون بالا . با خودم گفتم فرض کن خورده شدن . چه فرقی میکنه . اشتها نداشتم . از ظهر سر کلاس که بچه ها بستنی گرفتن - منم از بس که گر گرفته بودم بلعیدمش- تا الان چیزی نخوردم . بدنم داغ بود به سینا گفتم:" هوا گرمه". گفت : "برو بابا تو گرمات از جای دیگه اس"!. همه خندیدن . بعد از تو گفتن که این روزا حسابی سرت شلوغه . این دزست همون موقعی بود که شمارتو گرفتم :" این جوری قضاوت نکن عزیز من تو که می دونی ... "

ومن هیچ حرفی نزدم . حتا نگفتم که نمی دونم ٬هیچی نمی دونم .

* * *

ظهر که زنگ زدم گوشیت خاموش بود . سرم درد میکنه . شام نخوردم . اشتها ندارم . دکتر گفته به خاطر فشارخونت قبل از خواب یه چیز شیرین بزار دهنت . اما تو می گفتی:" دندونات کرم می زنه" . منم می گفتم : " کرم نه اژدها ".

حالا کرم ها بیتوته کردن تو سرم ٬ذهنم .

خوابم میاد . آشغالا سر به فلک کشیدن . باید بزارمشون دم در . بوی تعفن تمام خونه رو برداشته .

 

 

 

 

 

 

 
دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385
دوست

همه فکر می کنند٬ دوست دریا کشتی ها هستند.

اما من فکر می کنم دوست دریا ها٬ سنگ هایی هستند که در اعماق جانش فرو رفته اند.

 

 

 

 

 

 
یکشنبه بیستم فروردین 1385
گم شکستگی

چقدر وسوسه دارد سلام آدم ها

 هیچ تلاش وصف ناپذيري نمي تواند تو را از اين گم شكستتگي برهاند.اگر تمام روز را هم در آيينه گريه كني باز هم روزهاي زيادي براي توست كه بايست فكر خود را بسپاري به خاطراتي كه حالازير هزاران چيزكه اتفاق مي افتد ونمي افتد  مدفون شده اند.آنوقت است كه گريستن هم مي شود مثال همان آب را در هاون كوبيدن.

حالا  نه خاكستري مانده كه تسلايت دهد نه سيمرغي كه بال بگستراند وهوايي دگر كند.باز بايستي كه دلت را سرزنش كني كه چقدر وسوسه دارد سلام آدم ها …

 

 

 

 

 

 
شنبه نوزدهم فروردین 1385
بالاخره موفق شدم تماس بگیرم.یه شماره تلفن روی جلد دفتر بیمه نوشته شده بود.

 مطب دکتر "علیمی".

منشی دکتر گفت.علی نظری(پسر بچه ی شش ماهه ای که صاحب دفتر چه بود ) 

اونجا پرونده داره. آخرین بار۱۶ فروردین اینجا ویزیت شده.تلفن خونشون و بهم داد.

تماس که گرفتم پیرزنی با صدایی خسته گوشی رو برداشت.

ـ سلام خانم٬ببخشید٬من پنج شنبه دفترچه بیمه ی علی نظری رو تو خیابون

 پیدا کردم.الو...

من مادر بزرگشم.علی دیروز مرد.

وگوشی رو گذاشت.

 

 

 

 

 

 
شنبه نوزدهم فروردین 1385

خیلی هم عجیب نیست اگر بشنویم:

 

دیشب قبر احمد شاملو توسط افرادی ناشناس(؟!!!) مورد حمله قرار گرفت.

این کاملا پذیرفتنی ست که جنازه یا حتا استخوان های یک نفر در قبر هم برای برخی ها دهشتناک باشد.باید فکری برای مرده ها کرد.

 

                من مرگ را زیسته ام

                  با آوازی غم ناک

                                      غمناک٬

                  وبه عمری سخت دراز و سخت فرساینده

 

 

 

 

 
جمعه هجدهم فروردین 1385
می آمد و می رفت

گاه آزار دهنده و گاهی تفکر بر انگیز و بالاخره این وسوسه ی نوشتن بر من غلبه کرد.

امید وارم چه چیزی را نوشتن هم زود به زود سراغم را بگیرد تا به روزش کنم.

 

آخرین زایش روح:

مظومه هات که شمسی شدند

پنجره را کمی باز بگذار،

می خواهم هوایی ام کنند

و ذوب شوم

تا شاید شکسته شود یخ های قطب جنوب و یا شمال

که گرم نمی کنند این زمین خاکی را

که خاک خورده و افتاده است زیر پای هر فصلی که می آید

وشکوفه نمی دهد دیگر.

وهنوز من و تو

باورمان نمی شود

درخت های گیلاس

دارند برای بازنشستگی شان

برنامه ریزی می کنند.