سخت فراموش کرده ایم.
آن ور آب ها
کسی بوی اجداد من را حمل می کند
- با اشیاق-
ومن
اینجا
تمامیت ارضیت را
بالا می اورم
روی کاغذ.
چه قدر بوی خاک اینجا تسلایم می دهد
وقتی که مرده می برند بر دوش.
در این کوچه می شود کسی را چال کرد؟
اینجا جنگ است
ایران ٬ عراق ٬ امریکا
خا
ور
میانه
بزرگ
که می شویم
چقدر کودکی هامان بوی باروت می دهد.
- و تو دیگر علف نیاور -
مادرم برای رسیدن میوه های کال دعا می کند
ومن کال از شاخه می افتم.
این چشم ها عادت کرده اند که نگاهشان هر روز بتمرگد اینجا روی نیمکتی که تو
می نشینی و هر روز ورق می زنی صفحه های لعنتی این روزنامه ی عظیم را که
هیچ چیز از حادثه ی افول من نمی نویسد...
انتظار از دیوار نشاید
که بایستد
و تو تکیه کنی.
و از سایه
که با تو بماند
و از خورشید
که بگذارد.
و من ماندم
که بایستم برای دیوار
که بمانم برای سایه
که بگذارم برای خورشید.
وآن موجود کو چکی که در قلب هامان خانه دارد ٬ نا آرام است .
نگاهش که به ظرف های کثیف و نشسته ٬ زیر سیگاری پر از فیلتر ٬ لباس های چرک توی رخت کن ٬ میوه های گندیده ی تو ی ظرف ٬خاک نشسته بر روی میز تلویزیون و ... افتاد فهمید چقدر دوستش دارد.
عجیب است.عجب گفتن دارد.دوست داشتن ها و نداشتن ها...
کودکی های خسته مان به سخره می گیرند مارا.و ما بزرگ می شویم بی هیچ حادثه ای.
- به بهنود و کودکی هامان.میلادت فرخنده:
از برت که نمی شوم
وسوسه ات می پیچد اینجا
هوایی ام می کند
رخ می دهی
ومن رخ به رخت
...
یکی بیایداین شعر را تمام کند.