تبليغاتX
تلخابه
و من به دنبال لیوانی تلخابه در کوچه بیتهای حافظ و خیام سرگردانم و نمی دانم.

سخت فراموش کرده ایم. 

آن ور آب ها

کسی بوی اجداد من را حمل می کند

- با اشیاق-

ومن

اینجا

تمامیت ارضیت را

بالا می اورم

روی کاغذ.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط باهار  | 

 

چه  قدر بوی خاک اینجا تسلایم می دهد

وقتی که مرده می برند بر دوش.

 

در این کوچه می شود کسی را چال کرد؟

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت   توسط باهار  | 

 

اینجا جنگ است

ایران ٬ عراق ٬ امریکا

خا

ور

میانه

بزرگ

که می شویم

 

چقدر کودکی هامان بوی باروت می دهد.

 - و تو دیگر علف نیاور -

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت   توسط باهار  | 

 

مادرم برای رسیدن میوه های کال دعا می کند

ومن کال از شاخه می افتم.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط باهار  | 

 

این چشم ها عادت کرده اند که نگاهشان هر روز بتمرگد اینجا روی نیمکتی که تو

می نشینی و هر روز ورق می زنی صفحه های لعنتی این روزنامه ی عظیم را که

هیچ چیز از حادثه ی افول من نمی نویسد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط باهار  | 

 

انتظار از دیوار نشاید

           که بایستد

و تو تکیه کنی.

و از سایه

              که با تو بماند

و از خورشید

               که بگذارد.

 

و من ماندم

که بایستم برای دیوار

که بمانم برای سایه

که بگذارم برای خورشید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط باهار  | 

ذهن ما پر شده است از عصیان و خالی نمی شود ٬هرگز . هرگز .

وآن موجود کو چکی که در قلب هامان خانه دارد ٬ نا آرام است .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط باهار  | 

نگاهش که به ظرف های کثیف و نشسته ٬ زیر سیگاری پر از فیلتر ٬ لباس های چرک توی رخت کن ٬ میوه های گندیده ی تو ی ظرف ٬خاک نشسته بر روی میز تلویزیون و ... افتاد فهمید چقدر دوستش دارد.

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط باهار  | 

عجیب است.عجب گفتن دارد.دوست داشتن ها و نداشتن ها...

کودکی های خسته مان به سخره می گیرند مارا.و ما بزرگ می شویم بی هیچ حادثه ای.

 

- به بهنود و کودکی هامان.میلادت فرخنده:

از برت که نمی شوم

وسوسه ات می پیچد اینجا

هوایی ام می کند

رخ می دهی

ومن رخ به رخت

...

یکی بیایداین شعر را تمام کند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت   توسط باهار  |