|
و من به دنبال لیوانی تلخابه در کوچه بیتهای حافظ و خیام سرگردانم و نمی دانم.
|
چهارشنبه ها برایم اما روز دیگری ست . متفاوت ، خسته کننده و کسالت بار .
به خانه که می رسم سنگینی خواب بر روی پلک ها آزارم می دهد . خوابم نمی برد اما .
امشب اما از آن همیشگی ها نبود .ویرانگر بود و عظیم .
نوا و مرکب خوانی شجریان ، احمد رضا احمدی و کمی ...
و من هنوز دستان تو را برای ادامه کافی می دانم . نامی برای تو ندارم که بتوانم تابستان را ادعا کنم .
شاخه ای ابریشم از چشمانت بر می دارم
گفتم از تو نیست ؟
گفتی :نه ، باد آورده است ...
احمد رضا احمدی

امروز میلاد این آقا ست . فرخنده باد.
همون که یک روز خوب با هم آشنا شدیم . و یک جای خوب : کوه . به همراهه چند فروند قوطی مملو از ماهی . و کثافتکاری های منحصر به ما چند نفر . و روز های خوب تری رو در کنارما بود . و شد یکی از خودمان . و حتا شاهد یکی از پرونده های جاریمان در دادسرا . و از همین جا به او اعلام می دارم که بایستی خودت را برای شهادت در حضور قاضی محترم آماده کنی . و این دوستی افتخاری بس بزرگ برای او بود .و ما سالیان خوبی را در کنار هم به خوبی و خوشی زند گی کردیم ...
این نوشته تنها سیلان یک ذهن بیمار و عصیانگر است بی هیچ حذف و اضافه ای .پراکنده و گسسته و به کلام مبدل شده است..

اینجا
و انتهای یک آسمان که سردم است ...
برایم گوشواره های مس بیاورید
می خواهم خواب های این دوشیزه را لمس کنم
او که رو برو
- و بی هیچ تکراری -
بوی کافور
کیفورش کرده است...

من از صداقت ویران شدم . ویران...