تبليغاتX
تلخابه
 
دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385
ـ به هزار دستانت که پس از آن روایت سر می رود از حوصله مان
 

تمام که می شود ٬ سرمات که رخنه می کند توی سلول هام ٬ نادر دستش را می برد بالا خیره توی چشم هام  که : "زبانش شاعرانه بود استاد . درست است که مخاطب لذت می برد ولی خودتان هم قبول داشته یاشید که این نقص است برای داستان "

                                                                ***

نگات که توی دم کردگی کوچه گم می شود ٬ آن نگاه تب دار بی رمق و ان دست ها که می رود به سمت دیوار و مشت می شود و بر می گردد ٬ مگر جز تصویر شاعرانه ی تمام شعر های عاشقانه دنیاست ؟

مگر آن درخت انجیر گوشه خانه ی "مارشال " که حالا با خورشید قهر کرده و کز کرده توی خودش ٬همان که عادت کرده بود بنشینیم زیرش و از سر صبح تا دم زرده حافظ بخوانیم که : " ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما ..."

و دست بپیچانی لای طره ی رها شده ام  روی خاک و هی تصدق سری که :"حیف این خروار موست که بچپانی زیر آن دستمال و نگذاری آفتاب لم دهد رویشان " جز تکاپوی شعرهای دنیا چیز دیگری ست ؟

آن انار های چهار سال پیش توی طاقچه که حوصله شان سر می رود از روایت هر ساله ی یلدای بدون تو و تنها نیازشان گرد روبی هر چند هفته یکبار است که گاهی فراموشم می شود ٬ جز شعور رسیده ی شعر های عالم است ؟

                                                                 ***

خودم را که توی کلاس پیدا می کنم ٬مثل همیشه حامد صدایش را برده است بالا که : "راوی نباید خودش را جای جنس مخالف بگذارد ٫اصلا توانایی اش را ندارد ."

می گوید که من گفته ام و انگار که وحی منزل باشد

                                                                 ***

مگر آن روز که شیپور جنگ را زدند و قبیله و عشیره و  عرب و عجم روز مرگی شان را گذاشتند کنج خانه و سرشان را بالا گرفتند و تنها یک کاسه آب پشت سرشان کوچه را شست ٬ زن و مرد سرش می شد ؟!

مگر ضجه های من که : " نرو . مگر آن حاج آقای ریش تا بند ناف در رفته ٬ توی گزینش پتروشیمی وقتی فهمید زردشتی ای کنارت نگذاشت ؟ "

و تو جواب که : جنگ دیگر روایت انجیل و اوستا و قران نیست که هرکس روایتگر خودش باشد .ناموس است مثل تو مثل آناهید " خاص و عام می شناخت ؟

آناهید . آناهید٬ رویم سیاه خواهرت ـ آناهید ـ گیس هایش را تراشید ٬ چادر به سر آواره کوی شده است . هرکس روایتی می کند ـ به گزاف ـ از جنونش .

دارند می نشانندش سر خوان عقد پسر " اسفندیار مزدک "که اجبار است ٬ که گریزی ندارد .برای آنکه از غم نان کلفتی زن های "حشمت الله خان را نکند .

دستم از چاره کوتاه است .خانه ها خراب شده . باغ مارشال ٬ درخت انجیر و خرما  هم .نانمان را توی خون می زنیم و می خوریم . سقف مدرسه ها آوار شده است بر سرمان . این چند نفر هم می شناسیشان .یادگار  قدیم انجمنند . خیلی هاشان مثل تو رفتند جنگ و ...

                                                               ***

سردم می شود .بچه ها رفته اند . از کنج کلاس خاک بلند می شود .پنجره باز است . خنکای باد رخنه می کند زیر پوستم ٬ توی سلول هام...

زرده : دم غروب .

 

 

 

 

 
جمعه هفدهم آذر 1385
خانم مدیر محترم
 

تازگی ها عجیب از توی خودم ( معادل لری درون ) می ترسم .

چقدر خوب بود اگر می شد توی آدمای دیگه رو هم دید اونوقت مبنای قیاسی وجود داشت تا بدونم توی من این قدر هیولاست یا همه ی آدمایی که حد اقل اطرافمن . عجیب تر اینکه تازگی ها خواب اون چیزایی که توی من هستن و می بینم و از خواب می پرم .

 


 

خداوند خیر دهد به این خانم مدیر محترم که شاگردی داره که باباش توی تیاتر شهر کار می کنه و بلیطای مهمان آن هم به فراوانی ۶ ـ۷ تا را برای خانم مدیر میاره و ایشان هم به دودلیل یکی خویشاوندی و دیگری لطف بسیار بالای ایشان که اگر گمون بد نکرده باشم قبول داشتم ما به عنوان فردی فرهنگی بلیط را در اختیار ما و فرزندگان خود می گذارند و آمار تیاتر رفتن ما را بالا می برند.

 جای دارد در همین جا مراتب مخلصین و چاکرین خود را ببه عرضشان برسانم .

آخرین لطف ایشان در این راستا ارائه ی بلیط های تیاتر "پایین گذر سقا خانه " آقای هادی مرزبان بود که در تالار وحدت اجرا می شود .

از اونجایی که ما سواد آنچنانی نقد و اینا نداریم و هرچه هست در مکتب پدر آموخته ایم بر آن شدیم نقدی هر چند ژانگولرانه از این نمایش بنماییم .عارضیم که :

انتخاب بازیگر نقش اول نمایش بسیار خنده دار می بود . آقای امین زندگانی که بنده بد اومدنی دیرینه از ایشان دارم و دلیلش ادب های ساطع شده ی مصنوعی از سمت ایشان در اجراهای گوناگون است ٬ این بار در نقش لاتی جوانمرد که اهل زور خانه و این حرفاست (آقا گنده لات با کرمی ست ) ایفای نقش می کند . خودش را کشته تا دیالوگ های آقای رادی ـ نویسنده ـ را حفظ کند و بدشان هم نمی آید که ادای جناب وثوقی بزرگ در فیلم قیصر را در آورند و ای کاش خانم کابلی به جای آن اکیپ بزرگ رقصنده در آخر نمایش کمی روی ایشان کار می کردند که همچون میخی آن وسط حیران نباشد و کمی انعطاف کلامی و بدنی از خودشان در بکنند .

کلوم دیگه اینکه جناب میر فخرایی گرام که ید طولایی در  زمینه دکور دارند ٬ بد نبود نیم نگاهی به فیلم های آبگوشتی قبل از انقلاب عظیم اسلامی بیندازند تا همچین ذهنیت جوکی از زیر گذر را در نمایش  اجرا نکنند . آن هم با این همه هزینه ـ بنده به دلیل آشنایی بادوستان دکوری به آن واقفم ـ

چیزهای دیگر ی هم هست  که خوب شوما حوصلش و ندارین .

 ختم کلوم اینکه گروه حرکات موزون خانم کابلی اجرای بسیار هنرمندانه ای در آخر نمایش داشتند که هر آیینه به تحقیق آدم را وسوسه می کرد دور شرم و حیا را خیط بکشد و ...

اون آقا بده تو سریال ایدزی "خط قرمز " شهرام عبدلی ٬ به قول فرهاد آییش چنان غوغاسالاری از خود نشان داد که آدم لذت می برد .به جان خودم آدم کیفور لحن و بازی این بشر می شه .

تیاتر که تمام شد ما و خانواده ی خانم مدیر با رویاهای دست نیافتنی از سالن بیرون آمدیم (تبدیل شدن اسم جواد به جواتی !نمونه اش )

رویاهای من :

کاش  ۴۰ سانتی قدم بلند تر بود و ۴۰ کیلویی وزنم بیشتر ٬اون وقت حد اقل نسخ و برای خیلی ها می کشیدم .

 

 

 

 

 

 

 
چهارشنبه پانزدهم آذر 1385
 

آبی تو را که نمی بینم آسمان را انکار می کنم !

 

 

 

 

 

 
چهارشنبه هشتم آذر 1385
لخته لخته هایم از آن تو . بردار .
 

موسی اندر بنی اسرائیل قصه می گفت .

یکی بر خاست و پیراهن بدرید .

خدای تعالی وحی فرستاد به موسی که گو : "دل بدر برای من نه جامه "