|
و من به دنبال لیوانی تلخابه در کوچه بیتهای حافظ و خیام سرگردانم و نمی دانم.
|
آدم زیادی که فکر می کنه اولین اتفاقی که براش میفته رسیدن به ایجازه . بعد یه سوالایی به ذهنش میاد و روزها بهش فکر می کنه که برای خیلی ها خنده داره مثلا :
تو ای پری کجایی ؟
ـ کجا می تونه باشه ؟
" انسان ٬ گرگی تنهاست "
سارتر
خدا را چه دیده ای
شاید فردا
تمام فرودگاه های بی تعبیر
در پیله ای تنیده شوند
چنان که هیچ مسافری
در هیچ کجا
هراس پروانه شدن نداشته باشد .
دعوت شدم و عارضم که :
۱ ـ از بچگی از دو چیز و فقط دوچیز می ترسیدم . یکی ارتفاع مستقیم مثل پل عابر و دیگری فضا و کهکشان ها . وقتی تصویر یا فیلمی میبینم که فضا رو نشون می ده احساس می کنم همه ی آدمای دنیا مرده ان و من تک و تنها و بی وزن توی فضا رها شدم . فشار خون و قندم میاد پایین و ...
۲ـ عاشق غذا درست کردنم . قرمه سبزی و قیمه بادمجون و عالی درست می کنم .به قول داداشم تو پختنیا فقط آجر و نمی خورم . از هیچ غذایی بدم نمیاد .
۳ ـ مرگ آدما برام یه امر عادی و طبیعیه . اصلا دچار هیجان نمی شم ولی نبود چند نفر اگر بهش فکر کنم به جنون می کشدم .ایرج بسطامی ٬ فرهاد مهراد٬ پرویز فنی زاده و چه گوارا . البته آدم نوستالوژیکیم .
۴ ـ انجام سه کار برام خیلی دشواره : صبح زود از خواب بیدار شدن ٬ شب زود خوابیدن و حموم رفتن .
۵ ـ از دوفقره عذاب وجدان رنج می برم یکی رای دادن اجباری انتخابات اخیر شورای شهر به خاطر گزینش چند روز آیندم و دیگری پاسخی که سه سال پیش توی گزینش دادم در مقابل سوال " نظرت راجع به ولایت فقیه چیه ؟ "
این ماجرا اپیدمی شده و هرکس دوست داشت می نویسه دیگه . احتیاجی نیست که من پنج نفر و اسم ببرم .