تبليغاتX
تلخابه
 
یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386
فرشته 2
 

پاییتخت نشین ها خوب میدانند  فلاح چه جور جاییست ؟

محله ای  که به روایتی رئیس کلانتریش خود از آن شر خر  قدر بوده .

 یادم می آید سه سال پیش وقتی  که مشخص شد یکی از مراکز کاریم آنجاست همکارم از در دلسوزی گفت : بد بخت باید با خودت چاقو که هیچ تبر ببری .

ما را آن قدر ترسانده بودند که ناچار زنگ زدیم به  اداره ی محترمه و عارض شدیم که جان جدتان ما قرار است حالا حالا ها به این بچه ها خدمت کنیم . از ما اصرار و از آنها رد اصرار که نه برنامه ریزی ها شده است و نمی شود.

سه سال از آن روز می گذرد . یادم است پایم را که توی مرکز گذاشتم  از درو دیوار کوچکش بچه می ریخت .همان سال که فقط اجازه داشتیم در یک شیفت کاری نهایتا دو کلاس داشته باشیم توی آن فضای کوچک به دلیل زیاد بودن بچه ها چهارتا کلاس را برگزار  کردیم .

حالا اما محله ای که در طول هفته چندین  اعدام و درگیری را به خود می بیند یک جای کوچک و دنج دارد که بزرگترین دغدغه های من را در خودش جا ی داده است .

بچه هایی که حالا دیگر وارد کارگاه شعر شدند و ادب و محبت های بی اندازه شان شرمنده ام می کند .

روزهای چهارشنبه وقتی از خیابان منتهی به کانون ـ که یک طرفش کلانتریست  ـ رد می شوم فقط و فقط نگاهم به درختهای ایستاده ی پارک است . در ختهایی که هنوز نفس می کشند به زندگی  و به تازگی ...

کلاسی که این اواخر توی پارک هم برگزار می شود . جلوی دیدگان متعجب پسران نوجوانی که سیگار به لب هویت گم شدشان  را فریاد می زنند . پسران ۱۴ـ ۱۵ ساله ای که هفته های گذشته  با ذهنی پر از سوال ما را نگاه می کردند و امروز بی هیچ دغدغه ای ساعت ها کنار ما می نشینند با پاکت های سیگاری در جیب که گاهی دست هایی وسوسه می شود برود به سمتشان اما کسی در درونشان آرام می گوید : نه اینجا نه ...

 و کاش هرگز نه ... هرگز .

این آخرین کار حسین است . مبحث تشبیه را مروری دوباره می کردیم .

 

همزاد هزار یوسف مصری

تو

هنوز

احضار روح بارانی

 و من

ریگ دروغ بیابان .

 نخست : امروز خانمی که مهمان امور بین الملل بودند از نیوزیلند تشریف آوردند کانون و فرمودند شما ایرانی ها از تمام آدم های دنیا مهربان ترید و من فرمودم نه خانم ما شما را به دید از ما بهتران می بینیم و جرئت نداریم خود پدر سوخته مان باشیم .

دو دیگر : چلسی به نوعی از حیثیتش دفاع کرد .

سه دیگر : قرار است از فردا درس بخوانیم آن هم توی پارک لاله . آخر یکی نیست بگوید خانه به این خلوتی را ازت گرفتند مگر ؟ ما هم بیماریم ها .

 

 

 

 

 

 
دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386
 

برخی از شعر ها را که می خوانی عجیب گمان می بری روایت توست .

                                        

                                                  دلتنگی های شاعر خیابان چهل و هشتم

اگر که درد از این گریه تا عصب برسد

اگر که عشق لبالب شود به لب برسد

که سالها بدوی ، قبل خط ّ پایانی

یواش سایه ی یک مرد از عقب برسد

شبانه گریه کنی تا دوباره صبح شود

که صبح گریه کنی تا دوباره شب برسد!

که هی سه نقطه بچینی اگر... ولی... شاید...

کسی نمی آید ، نه! کسی نمی آید.

 

سید مهدی موسوی

http://www.bahal3.persianblog.com/

 

 

 

 

 

 
یکشنبه نهم اردیبهشت 1386
پرده بر انداخته ای یعنی چه ؟!
رویمان سیاه . خاکمان بر دهان .فریب خوردیم .ما را چه به این غلط ها ی زیادی . پولش به درک کسوتمان را باید ببوسیم و بگذاریم توی طاقچه . ما را چه به فال قهوه گرفتن .

 آدمیزاد همان طور که زیر باران عاشق می شود ٬ عقل هم از سرش می پرد . از کانون بیرون آمده بودیم . خدایش نیامرد این عذرای گور به گور شده را که ما را اغفال کرد :" بیا بریم شیفتش می شی "  نمی دانم چه شد که خداوند قهرش گرفت و نعمت عقل و شعور را از ما گرفت  و گفتیم بریم .

اولین شرطش این بود که هرچه گفت نباید بخندی و مسخره کنی .

خدا می داند که این کار برای ما از هفت خوان رستم هم سخت تر است .کلن مسئله ای در جهان وجود ندارد که روایتی جز طنز را بتوان بر ان رقم زد . حتا مرگ . ما فقط موقعی جدی می شویم که قرار باشد فردی را مورد  مشورت خویش قرار دهیم . بگذریم از بحث خارج شدیم

القصه وارد منزل خانم پیش گو شدیم .مریم و آی تک فالشان را گرفته و زانوی غم به بغل گرفته بودند. از دیدن ما چشمانشان داشت از حدقه در میامد ( دیالوگای رد و بدل شده را جهت همراه شدن با "طرح مبارزه با بد دهنی " بیان نمی نماییم 

مغنعه ی شریف  را در آوردیم و چلاندیم . یک تشت آب از زیرش راه افتاد و ما تازه دانستیم دلیل نشنیدن خیلی از حرف های عذراچه بود . خانم مذکور هم با لبخندی بسیار بسیار واقعی وارد شدند و شروع کردند .

اول فال ورق .عذرا چشمانش را بست و خانم مذکور به ما  فرمودند بنویس . ما که نمی دانستیم ماجرای نوشتن چیست خندیدیم .خانم فرمودند این دوستتان تازه کار است ؟مریم بسیار محترمانه جواب داد  : " نه کمی ابله است " و شروع کرد به نوشتن هر انچه خانم مذکور می فرمودند .ورق که تمام شد خانم مذکور تشریف بردند و در این فاصله مریم گفت که ما هر انچه را که خانم پیش گو می گوید می نویسیم تا بعدا ببینیم کدامشان درست و کدام غلط از آب در می آید . ما نیز تاکید بیشتری روی از آب در آمدنشان کردیم و خانم مذکور با دو فنجان قهوه وارد شدند و به عذرا گفتند نیت کن .عذرا خانم که بنا به گفته ی پیش گو امسال سال مرادشان است و اسب سفید خواهد امد و عقاب هم بالای سرشان چه چه می زند و " شیرینی لبان تو فرهادی آورد ..." می خواند نیت کردند . دوباره خانم پیش گو همان اراجیف را سر هم کردند و گفتند و کار عذرا تمام شد و نوبت به ما رسید .اول فال ورق و بعد قهوه .(  به روح امام قسم می خورم به عمرم همچین قهوه ی خوشمزه ای نخورده بودم )  ابتدا از نحوه ی بر گرداندن فنجان قهوه مان شاکی شدند و فرمودند ان شا الله که درست از آب در آید چون باید روبروی قلبت قرارش می دادی و وارونه اش می کردی توی نعلبکی . سپس شروع کردند به قرائت فال اینجانب که اهم آن در ذیل قید گردیده . شایان ذکر است که سه نیت مذکور از قرار :

۱ـ آیا امریکا به ایران حمله ی نظامی می کند ؟

۲ ـ آیا استقلال ملعون امسال قهرمان می شود ؟

۲ ـ آیا چلسی قهرمان جام باشگاه های اروپا می شود ؟ می باشند .

برایت نهال پیروزی افتاده  اما ریشه نداره .  شخصی را بسیار دوست داری اما نمی دانی عاقبت چه می شود ( آدم عاقبت هیچی را نمی داند چه برسد به عشق )برای دیگران دعا کن تا به سمت خودت بر گردد( به نقل از جودی این امری بدیهی است ) از دوتاخانم خوشحالی داری یکی سیاه و دیگری سفید (؟)

سرنوشتت امسال عوض می شه ( افرین به این همه عقل )دو عقاب تو رو به سمت خوشی می برن (؟)یک نفر به خاطر تو ناراحت و مریض شده ( جون مادرش هرکی هست بیاد بگه ) خانم فاطمه ی زهرا کمکت می کنه (!) دو تا روباه داری حواست و جمع کن ( شناختمتون بیاین بیرون )برات کوزه افتاده که شانسه ( عاقلان دانند )سفری در پیش داری ( جدی راس می گفت ) مادرت برای بیماری پیش دکتر رفته (بیچاره مامان ) شمایلی را که داری از خودت دور نکن  (ما جانمان هم در رود فره وهر را از خودمان دور نمی کنیم )  کمی از موی سرت رو کوتاه کن و چهارشنبه بریز تو آب روون ( احتمالا به دلیل روز جهانی سید ) نیت هات :

۱ ـ عالیه ولی خودت پادر هوایی ( آمریکای عزیزم شرمنده نمی دونستم .من آماده ام هز چی تو بگی . از تو به یک اشاره ...)

۲ ـ این نمی شه تلاش نکن .( استقلال سو راخه )

۳ ـ صد در صد اطمینان داشته باش شدنیه ( از عمر من آنچه هست بر جای    بر گیر و به عمر موری * افزای )

بیرون که آمدیم هنوز داشت باران به شدت می بارید .

 * :  خوزه مورینیو ی عزیز.

 

 

 

 

 

 
دوشنبه سوم اردیبهشت 1386
آن روزها
 

داشتم کارتن کتاب ها رو نگاه می کردم در جستجوی کتابی . نتیجه ی این کاوش رویت چیزهایی بود که ذهن را می برد به آن روزها .ببینید :

                                                                                                      

TinyPic image

TinyPic image