تبليغاتX
تلخابه
 
دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386
بادبادک باز
 

همیشه از خوندن رمان های رئال کلاسیک که  درد و رنج ها ی آدم ها را دنبال می کنند متنفر بودم . تصورم این بود برای آدمی مثل من که گمان می کند نویسنده است کار بیهوده اما واجبی ست خواندن برخی از آنها . این کتاب ها با آن توصیف های خسته کننده شان کاردیگری جز بر انگیختن عواطف بلد  نیستند .درست بر عکس داستان های کوتاه که مثل یک مدرس عمل می کند . امروز ساعت ۳ بامداد رمان ۴۲۲ صفحه ای بادبادک باز رو تموم کردم .رضا توی وبلاگش گفته بود ارزش خوندن داره . اوایل تابستون یکی از شاگردای کلاس های تابستونی صدا و سیمام که خیلی هم اهل کتابه اون و بهم هدیه داد .

خلاصه مطلب اینکه خیلی روم تاثیر گذاشت . چند بار گریه کردم و دیشب تا صبح توی رختخواب می غلتیدم و گریه می کردم . یاد بچگی های خودم افتادم . خونه بی بی و صبح های سرد زمستون که مادر مارو می زاشت اونجا و می رفت تا بی بی مراقبمون باشه . یاد درخت های انگور که روی یکی از داربستاش خونه درست کرده بودیم . زیر نور آفتاب لم میدادیم و بیدمشک هایی رو که کنده بودیم می زاشتیم بالای لبمان و ....

بی بی مرده .

درخت های انگور همه خشک شده اند

و برادرم ...

یاد حرف رضا قاسمی می افتم که زندگی همه ی آدم ها بعد از مدتی شبیه رمان ها می شود .

 

  

 

 

 

 

 
دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386
بادبادک باز
 

همیشه از خوندن رمان های رئال کلاسیک که  درد و رنج ها ی آدم ها را دنبال می کنند متنفر بودم . تصورم این بود برای آدمی مثل من که گمان می کند نویسنده است کار بیهوده اما واجبی ست خواندن برخی از آنها . این کتاب ها با آن توصیف های خسته کننده شان کاردیگری جز بر انگیختن عواطف بلد  نیستند .درست بر عکس داستان های کوتاه که مثل یک مدرس عمل می کند . امروز ساعت ۳ بامداد رمان ۴۲۲ صفحه ای بادبادک باز رو تموم کردم .رضا توی وبلاگش گفته بود ارزش خوندن داره . اوایل تابستون یکی از شاگردای کلاس های تابستونی صدا و سیمام که خیلی هم اهل کتابه اون و بهم هدیه داد .

خلاصه مطلب اینکه خیلی روم تاثیر گذاشت . چند بار گریه کردم و دیشب تا صبح توی رختخواب می غلتیدم و گریه می کردم . یاد بچگی های خودم افتادم . خونه بی بی و صبح های سرد زمستون که مادر مارو می زاشت اونجا و می رفت تا بی بی مراقبمون باشه . یاد درخت های انگور که روی یکی از داربستاش خونه درست کرده بودیم . زیر نور آفتاب لم میدادیم و بیدمشک هایی رو که کنده بودیم می زاشتیم بالای لبمان و ....

بی بی مرده .

درخت های انگور همه خشک شده اند

و برادرم ...

یاد حرف رضا قاسمی می افتم که زندگی همه ی آدم ها بعد از مدتی شبیه رمان ها می شود .

 

  

 

 

 

 

 
یکشنبه هجدهم شهریور 1386
بت
نه خدا و نه شيطان سرنوشت تو را بتي رقم زد كه ديگران ميپرستيدند

 نخست- اين حكايت اين روزهاي ماست

يك ديگر- اميدوارم درست نوشته باشم

سه ديگر- با موبايل اپ ميكنم خدا مي دونه چي بشه

 

 

 

 

 

 
پنجشنبه یکم شهریور 1386
ما نیز هم زنده ایم
باور کنید وقت ندارم وگرنه آدم بی معرفتی نیستم

حسابی تو توبستون خودم و گرفتار کردم  . از اول تابستون کتاب دو قرن سکوت و شرو ع کردم به خوندن تازه رسیدم به صفحه ی ۱۰۰. ولی بخونیدش تو رو خدا جون عزیزاتون جون مادرتون . آدم گریش می گیره . دیگه چی بگم آخه الان دیرم شده و در کافی نتی واقع د رخیابان جمهوری می باشم بروم کلاس زبان .

یه چیز دیگه اگر خدا بخواهد دارد از این مملکت به حدی نفرتمان زیاد می شود و ا زآدم هایش به طور کل که می خواهیم گویا عزم سفر به دیار ناکجا آباد کنیم کی و چه وقتش معلوم نیست فعلا برویم کلاس زبانمان دیر می شود .