|
و من به دنبال لیوانی تلخابه در کوچه بیتهای حافظ و خیام سرگردانم و نمی دانم.
|
همیشه از خوندن رمان های رئال کلاسیک که درد و رنج ها ی آدم ها را دنبال می کنند متنفر بودم . تصورم این بود برای آدمی مثل من که گمان می کند نویسنده است کار بیهوده اما واجبی ست خواندن برخی از آنها . این کتاب ها با آن توصیف های خسته کننده شان کاردیگری جز بر انگیختن عواطف بلد نیستند .درست بر عکس داستان های کوتاه که مثل یک مدرس عمل می کند . امروز ساعت ۳ بامداد رمان ۴۲۲ صفحه ای بادبادک باز رو تموم کردم .رضا توی وبلاگش گفته بود ارزش خوندن داره . اوایل تابستون یکی از شاگردای کلاس های تابستونی صدا و سیمام که خیلی هم اهل کتابه اون و بهم هدیه داد .
خلاصه مطلب اینکه خیلی روم تاثیر گذاشت . چند بار گریه کردم و دیشب تا صبح توی رختخواب می غلتیدم و گریه می کردم . یاد بچگی های خودم افتادم . خونه بی بی و صبح های سرد زمستون که مادر مارو می زاشت اونجا و می رفت تا بی بی مراقبمون باشه . یاد درخت های انگور که روی یکی از داربستاش خونه درست کرده بودیم . زیر نور آفتاب لم میدادیم و بیدمشک هایی رو که کنده بودیم می زاشتیم بالای لبمان و ....
بی بی مرده .
درخت های انگور همه خشک شده اند
و برادرم ...
یاد حرف رضا قاسمی می افتم که زندگی همه ی آدم ها بعد از مدتی شبیه رمان ها می شود .
همیشه از خوندن رمان های رئال کلاسیک که درد و رنج ها ی آدم ها را دنبال می کنند متنفر بودم . تصورم این بود برای آدمی مثل من که گمان می کند نویسنده است کار بیهوده اما واجبی ست خواندن برخی از آنها . این کتاب ها با آن توصیف های خسته کننده شان کاردیگری جز بر انگیختن عواطف بلد نیستند .درست بر عکس داستان های کوتاه که مثل یک مدرس عمل می کند . امروز ساعت ۳ بامداد رمان ۴۲۲ صفحه ای بادبادک باز رو تموم کردم .رضا توی وبلاگش گفته بود ارزش خوندن داره . اوایل تابستون یکی از شاگردای کلاس های تابستونی صدا و سیمام که خیلی هم اهل کتابه اون و بهم هدیه داد .
خلاصه مطلب اینکه خیلی روم تاثیر گذاشت . چند بار گریه کردم و دیشب تا صبح توی رختخواب می غلتیدم و گریه می کردم . یاد بچگی های خودم افتادم . خونه بی بی و صبح های سرد زمستون که مادر مارو می زاشت اونجا و می رفت تا بی بی مراقبمون باشه . یاد درخت های انگور که روی یکی از داربستاش خونه درست کرده بودیم . زیر نور آفتاب لم میدادیم و بیدمشک هایی رو که کنده بودیم می زاشتیم بالای لبمان و ....
بی بی مرده .
درخت های انگور همه خشک شده اند
و برادرم ...
یاد حرف رضا قاسمی می افتم که زندگی همه ی آدم ها بعد از مدتی شبیه رمان ها می شود .
نخست- اين حكايت اين روزهاي ماست
يك ديگر- اميدوارم درست نوشته باشم
سه ديگر- با موبايل اپ ميكنم خدا مي دونه چي بشه
حسابی تو توبستون خودم و گرفتار کردم . از اول تابستون کتاب دو قرن سکوت و شرو ع کردم به خوندن تازه رسیدم به صفحه ی ۱۰۰. ولی بخونیدش تو رو خدا جون عزیزاتون جون مادرتون . آدم گریش می گیره . دیگه چی بگم آخه الان دیرم شده و در کافی نتی واقع د رخیابان جمهوری می باشم بروم کلاس زبان .
یه چیز دیگه اگر خدا بخواهد دارد از این مملکت به حدی نفرتمان زیاد می شود و ا زآدم هایش به طور کل که می خواهیم گویا عزم سفر به دیار ناکجا آباد کنیم کی و چه وقتش معلوم نیست فعلا برویم کلاس زبانمان دیر می شود .