مرا به معرکه ی باد می سپاری ؟
هراسم شده است از این هیاهو
و باغچه که سرد طغیان می کند
بر بلندای وهم دست هایی که
سبز نخواهند شد می دانم . می دانم ...
نخست ـ چه روز بی خودی بود . رخوت و خستگی . دلم فروغ می خواهد و دست هایی که کاش سبز می شدند .
دو دیگر ـ یکی نیست من و از این خراب شده ببره یه جای سرد خاک کنه ؟
سه دیگر ـ چی می شد همه ی فصلا زمستو ن بود تا کیفور تر شیم؟