تبليغاتX
تلخابه
 
چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387
خریت
خوشا به حال احمق ها که ملکوت آسمان و زمین ا ز آن آنهاست و لعنت به آن کسی که آگاهم کرد .

خوش به حال تویی که مثلا در انتظار گودو رو وقتی که برای اولین بار و شاید اولین و آخرین بار خوندی و توی دلت گفتی چه آدمای کم عقلی پیدا میشن  ... . با چه اطمینانی حرف میزنی . به این اطمینانت حسادت می کنم .

 این یه ژست روشنفکری نیست ٬ یه اعتراف .  یک اعتراف کشنده . لعنت به اون کسی که راه آگاهی رو چند ساله که به من نشون داد . کاش راه برگشتی به سمت خریت بود ...

 

نخست : ما که حوصله ی کتاب خوندین نداریم . فیلم پیشنهاد کنید لطفا .

دو دیگر : هنوز موندم عبدالکریم سروش وقتی که به گذشته فکر میکنه  از خودش چه چیزی به  یاد میاره . آدمی احمق یا مومن ؟ .  آرزو می کنم که جسارتش بیشتر بشه و حرف هایی رو که مطمئنم توی ذهنشه جدای از سیاست بودن یا نبودن که برای او نبودن را رقم می زنه به زبون بیاره .

سه دیگر :  وقتی یه دیوانه ای مثل اون خانم که اسم خودش و گذاشته کولی و تکیه کلامش هم " به شدت " هست می شه روزنامه نگار ٬ تحلیل گر ٬ منتقد سینما ٬ نقاشی٬ داستان ٬ شعر و کلا هنر  اطرافیانش هم بها میدن و هر چرتی که بگه می پذیرن ٬ باز هم بگو من اشتباه می کنم که می گم : زندگی سکس ٬ مشتقاتش و دیگر هیچ ...  اونم توی جامعه ی بیمار ما که کولی ها خوب بلدن چه جوری افسار بندازن گردن این مردای ندیده ی بدبخت .

چهار دیگر : دوست دارم وودی آلن عزیز

 

 

 

 

 

 

 

 
پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387
عید خاک
 

بهار آنقدر برای من زیباست و سترگ که تمام بدبختیام و که این روز ها کم هم نیستن ٬ فراموش می کنم و خوشحالم از اینکه این یکی و ازمون نگرفتن . هنوز هفت سین و داریم و مردم با عشق لباس نو می خرن و همه جا شلوغه . مردم هم ناخواسته مهربون می شن .

این که می گم نگرفتن اصلا ربطی به حرفای سیاسی نداره منظورم دقیقا سرچشمه ی  اون یا مقلب ا ل... بی ربط که نه تنها هیچ سنخیتی با هفت سین نداره بلکه گور بابای ما و تمدن و آب بسته ـ قرن هاست ـ .

 به هرحال همیشه اسم نوروز که میاد یاد اون شعر شاملو می افتم : بهار خنده زد و ارغوان شکفت ... بهار بدون این شعر و این شعر بدون بهار معنی نداره . ولی امسال ویژه نامه ی اعتماد توی همون صفحه ی نخست یه مطلب بسیار زیبا از حمید رضا ابک چاپ کرده بود که به نظرم عالی اومد و حسابی دلم گرفت :

نوشت بهار ٬ قلمش ایستاد

نه سبزی به چشمش آمد و نه خرمی

نوشت نوروز ٬ نشد

اصلا چه فرقی داشت امروزش با دیروز

نوشت سال نو ٬ غمش گرفت

حال و روز که نو نباشد ٬ سال و ماه چه تفاوتی میکند

دیوان حافظش را باز کرد

ما آزمودیم در این شهر بخت خویش

بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

بلند شد ٬ خیره ماند و رفت

بیرون ٬ سپیده دمان تمام مردم یک شهر

آرزو هایشان را بر سر تنگ بلور ٬ قسمت می کردند

انگار نه انگار که اینجا ٬ مردی در آستانه ی یک حیرت عظیم

بی حرف و آرزو به میهمانی عید خاک می رود .