داشتم ایمیلام و چک میکردم . آدم گاهی چیزایی می بینه که یه مقدار برای مغزش ثقیله . دوستی که توی جشنواره فرش ٬کاشان باهاش آشنا شده بودم و تبریزی بود برام ایمیل زده بود و حالم و جویا شده بود .
این کجاش عجیبه ؟
عجیب نیست ٬ ماها چن قدمی همیم و از حال هم بی خبر ؟هرکی سرش شلوغ تر باشه کلاس کارشم بیشتره . محدوده ی آدمای دور و برش کوچیک می شه و توی خودش میمیره .
از همه ی بچه هایی که توی نمایشگاه قرار گذاشتن و ما سعادت نداشتیم ببینیمشون معذرت می خوام و از همه ی اونایی که گمون می کنن من سرگرم پول در آوردن وتلاش برای زندگی بهترم . از همه ی اونایی که دوستیمون اتوبان یک طرفه است و کک ما هم نمی گزه . از همه ی اونایی که ما طلب بابامون داریم . ا زهمه ی اونایی که توی دلای بزرگشون یه جا برای ما باز کردن و ما هم گیر دادیم به دل خیلیا که جایی برای ما ندارن .
نخست : نمی دونم چرا هرچی میدوم ٬ عقب تر میرم . خدایا من کی می رسم
دو دیگر : برنامه ریزی که می کنم مشکلات فراموشم می شه . ولی یه کم که برنامه ریزیه به هم می خوره انگار دنیا روی سرم خراب شده .
سه دیگر : بودن یا نبودن ٬ همیشه مسئله این است . واقعا آدمی که مردده باید چکار کنه ؟
چهار دیگر : امیدوارم بتونم این نمایشه رو هم روی صحنه ببرم هم اگر شد و توانش بود رادیویی کارش کنیم . شخصیت موشه چقدر مثل خودمه . در خود فرو رفته و ناچار ...
پنج دیگر : خدایا من به تو شک ندارم . چرا نگاه نکردم ؟؟؟؟
به باران که می زنم
پلک تمام پنجره ها می پرد
های شما
از رمیده ی ما خبری دارید ؟