تبليغاتX
تلخابه
 
پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387
عشق فراتر از عدالت
 

چند روز است که می خواهم اینجا چیز هایی بنویسم .

مثلا آن داستانی را که تازه نوشتم . همان که دختر و پسری بعد از سال ها دوری قرار ملاقاتشان را می گذارند و توی راه تمامن به این فکر میکنند که وقتی یکدیگر را دیدند چه بگویند و هیچ کدام آن حرف ها را نمی زنند .

یا نقدی را که برای فیلم"  مورد عجیب بنجامین باتن " نوشتم 

 بعد به ذهنم رسید فیلمهای اخیری را که دیدم جمع بندی کنم و چکیده اش را بنویسم ...

ولی امروز اتفاق دیگری افتاد .

بعد از دیدن فیلم کتابخوان گریه کردم و حسابی بیشتر از آن چیزی که فکرش را بکنم یاد آدمایی افتادم که حالا دیگر نیستند

 آرش

 

 و حالم از خودم به هم خورد که حتا سنگ قبرش را هم ندیده ام .

و یاد بچگی ها افتادم . یاد آن روز که زیر تخت های خانه ی بی بی غایم شده بودیم و کیف می کردیم که دنبالمان می گردند و ما را پیدا نمی کنند . یاد کتک های آن روز که خوردیم و من مطمئن هستم هیچ کس آن روز را یادش نیست . درست مثل آن سیزده به دری که من لباس های آرش را توی رودخانه خیس کردم و آرش نفهمید که کار چه کسی بود ...

و فکر کردم که چقدر آدم نوستالوژیکی هستم و فکر کردم که چقدر دنیا برای من کوچک شده است و فکر کردم که تکنولوژی دارد گور امواتمان را آب می بندد و فکر کردم که چقدر خوب است که امروز بروم قبرستان و به این خیلی فکر کردم که : عشق فراتر از عدالت است

و برای این خیلی گریه کردم : عشق فراتر از عدالت است .

 

 

 

 

 

 

 
شنبه دوازدهم بهمن 1387
فردوسی پور در شبکه العالم
 

یه بابایی شاکی شده بود که چرا مردم وقتی حتا به دیدن نمایش هم که می روند باز بی فرهنگ هستند و آدابش را به جا نمی آورند .

اضافه می کنم که اگر برادر دایی خاله عمه و ... من هم توی یک سازمان فرهنگی یا غیر فرهنگی کار می کرد و برای من بلیط رایگان مهمان آن هم از نوع ویژه اش را می آورد مگر من خر بودم نروم و حالی به کلاس مفت باشد کوفت باشد ندهم ؟

ایشان سالن نمایش را با :

پیتزا فروشی

هیئت چشم چرانان امام حسین

قدمگاه ما بین فلکه ی اول و دوم آریاشهر در شب های پنج شنبه

ختم انعام همراه با مراسم ویژه ی شوهر پیدا کنان تضمینی

مهد کودک شبانه و ...

اشتباه گرفته اند . پیرو همین مبحث ذکر خاطره ای از جشنواره ی پارسال خالی از خنده نیست .

گمونم نمایش مرغ دریایی بود . ما ردیف دوم نشسته بودیم و یک نفر آقای گنده که لباس عربی به تن داشت به همراه چند نفر سرباز ( در ردیف مهمانان ویژه ) جلوس نموده بودند . در طول اجرای نمایش بارها مورد لعن دیگر افراد حاضر در سالن قرار می گرفتند که آقای گنده لطفا خاطرات دوران سربازیت آن هم در هنگ سواره نظام راشد سعد را بگذار برای بعد و ایشان با این دیدگاه که : " گشنه گداها من عرب هستم و نفت و پول و ماشین خارجی زیاد دارم و بلدم گلف هم بازی کنم پس شات آپ .... "

همچنان به کار خود ادامه می دادند . البته ما از این موضوع خیلی هم ناراحت نبودیم دق البابی شده بود از بهر خنده . نمایش بیخودی بود و گاهی بیماری مسریشان به ما هم سریت می کرد و ما هم زیر پوستی عنایاتی داشتیم .

شب اختتامیه جشنواره مطلع شدیم ایشان از کشور کویت تشریف آوردند و داور جشنواره فجر بوده اند . بعد از آن ماجرا فردوسی پور در شبکیه ی عربی العالم قصد بررسی نحوه ی داوری ایشان را داشت که جناب وزیر ارشاد به شدت با ایشان مخالفت کرده و فرمودند : دیگر چه ؟ فکر کردی من علی آبادی هستم که هر ننه قمری پایش را بکند توی کفشم . می دهم ده نمکی پدرت را در آورد و اخراجی های چهارت را بسازد . عادل فهم شد ؟

این بود خاطره ی من .

 

 

 

 

 

 

 
جمعه چهارم بهمن 1387
روز مرگی
سید کریم چشم می خواباند که : حوری جان رخت ها را که پهن کردی بالا غیرتا تشت را از روی مهتابی بردار . صلاه ظهر است آفتاب خیر ندیده لب و لوچه تشت را میکند عینهو دهن پسر آمیز ابوالحسن . خراب می شود حالا با این کمر علیل کی می تواند برود  زیر گذر  " چش کت ها " تشت نو طلب کند ؟ ... حوری ریسه می رود و رخت ها را پهن می کند .

 ***

آفتاب خزیده است بر سوک دیوار و لم داده است روی تشت . گربه برای چندمین بار بی خبر از همه جا خوابیده است روی خرت و پرت های سید کریم .

سید کلید بر در می اندازد چشمش خیره می شود به در که : پیشته خدا مرگ داده ی سگ صاحاب ...

می رود و تشت را چپه می کند و زیر لب نجوا که : خدا رحمتت کند حوری جان استخوان هایت را هم خاک خورده آنوقت این تشت بی صاحاب ...

سید کریم می رود و رخت های چند روز آفتاب خورده  را از روی بند جمع می کند .

چش کت ها : چشمان ریز

سوک : سه کنج

 

نخست : در طول روز حتما یک بار رو از مترو استفاده می کنم . خیلی دلم می خواد همین جا یا یه بلاگ دیگه  " خاطرات یک مسافر شهری " یا  " روز نبشت های یک مسافر " رو بنویسم . آدم اطرافش رو نگاه که می کنه  کلی موضوع دور و برش ریخته که فقط باید یکی بیاد و اونا رو جمع کنه.

دو دیگر : یه بار گفتم که من مثل دایی جان ناپلئون می مونم و به همه چی شک دارم و می گم اینم کار اینگلیساست اما با این وجود آفرین به عادل فردوسی پور .

سه دیگر : دلتنگی دیگه کارشم می شه کرد ؟