تبليغاتX
تلخابه
 
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387
افشین قطبی
 

آدم ها ی بزرگ با قلبی آرام سخن می گویند و هرگز ، آشفته دیده نمی شوند.

آدم های بزرگ به آدم های کوچک  درس های بزرگ می دهند . آدم های کوچک به آدم های بزرگ فکر می کنند و آدم های بزرگ ، بزرگ و بزرگ تر می شوند .

 چقدر آدم های بزرگ کمند .

افشین قطبی عزیز ، تو یک آدم بزرگی . بزرگ و بی نظیر . قوانین متافیزیکی دنیا برای آدم های بزرگ تفاوت دارد . موفقیت ، زاییده ی قانون آدم های باشرافت و بزرگ است .آدم های بزرگ محکوم به موفقیت هستند

 

نخست : فردا روز سرنوشته .

دو دیگر : از همه ی برادرای محترم یگان ویژه که دیشب مثل گرگ افتادن میون ملت بد بخت ، تشکر می کنم و این سوال را می پرسم که : تا کی ؟

 غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود     عجب فتادن مرد است در کمند غزال

 

 

 

 

 

 

 
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387
 

داشتم ایمیلام و چک میکردم . آدم گاهی چیزایی می بینه که یه مقدار برای مغزش ثقیله . دوستی که توی جشنواره فرش ٬کاشان باهاش آشنا شده بودم  و تبریزی بود برام ایمیل زده بود و حالم و جویا شده بود .

این کجاش عجیبه ؟

عجیب نیست ٬ ماها چن قدمی همیم و از حال هم بی خبر ؟هرکی سرش شلوغ تر باشه کلاس کارشم بیشتره . محدوده ی آدمای دور و برش کوچیک می شه و توی خودش میمیره .

از همه ی بچه هایی که توی نمایشگاه قرار گذاشتن و ما سعادت نداشتیم ببینیمشون معذرت می خوام و از همه ی اونایی که گمون می کنن من سرگرم پول در آوردن وتلاش برای زندگی بهترم . از همه ی اونایی که دوستیمون اتوبان یک طرفه است و کک ما هم نمی گزه . از همه ی اونایی که ما طلب بابامون داریم . ا زهمه ی اونایی که توی دلای بزرگشون یه جا برای ما باز کردن و ما هم گیر دادیم به دل خیلیا که جایی برای ما ندارن .

 

نخست : نمی دونم چرا هرچی میدوم ٬ عقب تر میرم . خدایا من کی می رسم

دو دیگر : برنامه ریزی که می کنم مشکلات فراموشم می شه . ولی یه کم که برنامه ریزیه به هم می خوره انگار دنیا روی سرم خراب شده .

سه دیگر : بودن یا نبودن ٬ همیشه مسئله این است . واقعا آدمی که مردده باید چکار کنه ؟

چهار دیگر : امیدوارم بتونم این نمایشه رو هم روی صحنه ببرم هم اگر شد و توانش بود رادیویی کارش کنیم . شخصیت موشه چقدر مثل خودمه . در خود فرو رفته و ناچار ...

پنج دیگر : خدایا من به تو شک ندارم . چرا نگاه نکردم ؟؟؟؟

 

به باران که می زنم

پلک تمام پنجره ها می پرد

های شما

از رمیده ی ما خبری دارید ؟

 

 

 

 

 

 
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387
 

این نوشته رو چند وقت گذشته توی ماشین گفتم . مجری برنامه آهنگ بهاران بودم و داشتم تو ی ذهنم دنبال یه متن خوب برا ی شروع می گشتم . امشب توی خرت و پرتا یافتمش : 

به پایان خواهد رسید

پرنده ای که سوی  تو آمد

و کاغذی که رسید

به حرف آخر عشق

به قاصدک

به رها .

 

 

نخست : ماجرای این  هیچ ربطی به اون بابا امین پور نداره

دو دیگر : روز خیلی خوبی بود . شروع برنامه ریزی برای زندگی و خبر های خوش دیگر برای من

سه دیگر : دیروز بعد از مدت ها برد پرسپولیس حسابی چسبید . داشتیم میمردیم .

چهار دیگر : معتاد به فیلم دیدن شدم . هنوز اعتقاد دارم وودی آلن یه نابغه اس

 

 

 

 

 

 
چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387
خریت
خوشا به حال احمق ها که ملکوت آسمان و زمین ا ز آن آنهاست و لعنت به آن کسی که آگاهم کرد .

خوش به حال تویی که مثلا در انتظار گودو رو وقتی که برای اولین بار و شاید اولین و آخرین بار خوندی و توی دلت گفتی چه آدمای کم عقلی پیدا میشن  ... . با چه اطمینانی حرف میزنی . به این اطمینانت حسادت می کنم .

 این یه ژست روشنفکری نیست ٬ یه اعتراف .  یک اعتراف کشنده . لعنت به اون کسی که راه آگاهی رو چند ساله که به من نشون داد . کاش راه برگشتی به سمت خریت بود ...

 

نخست : ما که حوصله ی کتاب خوندین نداریم . فیلم پیشنهاد کنید لطفا .

دو دیگر : هنوز موندم عبدالکریم سروش وقتی که به گذشته فکر میکنه  از خودش چه چیزی به  یاد میاره . آدمی احمق یا مومن ؟ .  آرزو می کنم که جسارتش بیشتر بشه و حرف هایی رو که مطمئنم توی ذهنشه جدای از سیاست بودن یا نبودن که برای او نبودن را رقم می زنه به زبون بیاره .

سه دیگر :  وقتی یه دیوانه ای مثل اون خانم که اسم خودش و گذاشته کولی و تکیه کلامش هم " به شدت " هست می شه روزنامه نگار ٬ تحلیل گر ٬ منتقد سینما ٬ نقاشی٬ داستان ٬ شعر و کلا هنر  اطرافیانش هم بها میدن و هر چرتی که بگه می پذیرن ٬ باز هم بگو من اشتباه می کنم که می گم : زندگی سکس ٬ مشتقاتش و دیگر هیچ ...  اونم توی جامعه ی بیمار ما که کولی ها خوب بلدن چه جوری افسار بندازن گردن این مردای ندیده ی بدبخت .

چهار دیگر : دوست دارم وودی آلن عزیز

 

 

 

 

 

 

 

 
پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387
عید خاک
 

بهار آنقدر برای من زیباست و سترگ که تمام بدبختیام و که این روز ها کم هم نیستن ٬ فراموش می کنم و خوشحالم از اینکه این یکی و ازمون نگرفتن . هنوز هفت سین و داریم و مردم با عشق لباس نو می خرن و همه جا شلوغه . مردم هم ناخواسته مهربون می شن .

این که می گم نگرفتن اصلا ربطی به حرفای سیاسی نداره منظورم دقیقا سرچشمه ی  اون یا مقلب ا ل... بی ربط که نه تنها هیچ سنخیتی با هفت سین نداره بلکه گور بابای ما و تمدن و آب بسته ـ قرن هاست ـ .

 به هرحال همیشه اسم نوروز که میاد یاد اون شعر شاملو می افتم : بهار خنده زد و ارغوان شکفت ... بهار بدون این شعر و این شعر بدون بهار معنی نداره . ولی امسال ویژه نامه ی اعتماد توی همون صفحه ی نخست یه مطلب بسیار زیبا از حمید رضا ابک چاپ کرده بود که به نظرم عالی اومد و حسابی دلم گرفت :

نوشت بهار ٬ قلمش ایستاد

نه سبزی به چشمش آمد و نه خرمی

نوشت نوروز ٬ نشد

اصلا چه فرقی داشت امروزش با دیروز

نوشت سال نو ٬ غمش گرفت

حال و روز که نو نباشد ٬ سال و ماه چه تفاوتی میکند

دیوان حافظش را باز کرد

ما آزمودیم در این شهر بخت خویش

بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

بلند شد ٬ خیره ماند و رفت

بیرون ٬ سپیده دمان تمام مردم یک شهر

آرزو هایشان را بر سر تنگ بلور ٬ قسمت می کردند

انگار نه انگار که اینجا ٬ مردی در آستانه ی یک حیرت عظیم

بی حرف و آرزو به میهمانی عید خاک می رود .

 

 

 

 

 

 

 
جمعه دهم اسفند 1386
 

مسخره ترین کارهاست

نوشتن مطلب در وبلاگ با ذهنی سانسور شده و خواندن روزمرگی های سانسور شده ی ذهن آدم های بیکار است ...

 

 

 

 

 

 

 
شنبه بیست و هفتم بهمن 1386
فروغ
 

مرا به معرکه ی باد می سپاری ؟

 هراسم شده است از این هیاهو

و باغچه که سرد طغیان می کند

بر بلندای وهم دست هایی که

سبز نخواهند شد می دانم . می دانم ...

 

نخست ـ چه روز بی خودی بود . رخوت و خستگی . دلم فروغ می خواهد و دست هایی که کاش سبز می شدند .

 

دو دیگر ـ یکی نیست من و  از این خراب شده ببره یه جای سرد خاک کنه ؟

 

سه دیگر ـ چی می شد همه ی فصلا زمستو ن بود تا کیفور تر شیم؟

 

 

 

 

 

 
سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386
حق توحش
 

نمی دانم چرا استکبار جهانی بی وجدان حق ما را می خورد و اصلا به ما توجه نمی کند ؟  چرا این اروپایی های چشم آبی حق انسانی ما را نادیده می گیرند ؟ چر ا ؟ چرا ؟

مگر می شود به این آسانی حق توحش یک ملت را ( نه اشتباه نکنید یک نفر هم از این حق جدا نیست حتی من و تو و شما و بقیه که فکر می کنیم سرمان به تهمان می ارزد ) نادیده گرفت و به او  پرداخت نکرد ؟ آن وقت کلی دعوی مثلا فعالیت های بشر دوستانه هم دارند .من از همین جا اعلام می دارم همه ی کشورهای فوق که خیلی زیاد هم هستند را واگذار می کنم به خدا .

باور کنید این مسئله هیچ ارتباطی به راهپیمایی دیروز ندارد . قضیه بیخ و بن دارتر از این حرفاست .جدی می گم . یک هفته است می خوام این حرف و بگم . آخیش راحت شدم ...

نخست : درد من درد برکه نیست .درد ماهیانی ست که در یا را ندیده اند .

دو دیگر : دیگه هیچی ...

 

 

 

 

 

 
جمعه دوازدهم بهمن 1386
فال
 

بعضی از شعرای بچه ها عجیب به دلم میشینه . شاید توصیف حال خراب ماست ٬ شاید .

 

از همین جا باید شروع شود که ما:

فال میفروشیم و

تو

به دنبال ایستگاه بعدی .

شب دراز است و

هجوم قلندر سرسام آور :

" دلا بسوز که سوز تو کارها بکند "

...

و تو

وای که هزار نفر را به مراد می رسانی

و من را

به ایستگاه

که باید پیاده شوم .

نادر اباذری

 

نخست ـ تن من جون می ده پرپر بزنه زیر تگرگ .

دو دیگر ـ این اس ام اس خیلی به دلم نشست ٬ داریم روش کار می کنیم گویا . اگر نمی تونه فریاد بزنی ٬ ناله نکن خاموش باش .

سه دیگر ـ رو به موتیم و دیگر هیچ ...

 

 

 

 

 

 

 
پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386
سراسیمه سلام

 

من پدیده شاگرد و کوچیکه اوستا تلخابه

داستانه ما که تو یه آپ نمی گنجید اوستا امر کرد یه قسمتیش و بنویس  و ما هم گفتیم رو چشمون.

ما افتخارمون این بود که تو تلخابه نظر بدیم الان دست و پامون داره میلرزه شما ببخشید.

 

جا دل تو سینه است جا اشک تو کاسه چشم ,وقتي دل وسطه حكمش اينه كه اشك باس از چشم بيفته ,نه كه فكر كنيد حالا كه دلمون شيكسته و كاسه چشمون باروني اين حرفا رو ميزنيم  يا نه كه حالا كه حكم وسط و رد كرده و يه سياهي گذاشته رو دلمون حالي به حالي شديم .مشتي راست ميگفت .ميگفت بپا نسري بچه ,اگه سريديم نذا به استخونت برسه ,نفسش از جا گرم بلند ميشد ,مشتي اگه توهم چشت ميفتاد تو چشماي شبش ,عمرا سيگارت و رو دستت خاموش نمي كردي.صاف صاف زل زده تو چشماي گوشيش ,ميگه از اول حسي نبوده .پس چي عاشق چشم و ابروي در پيشت ما بودي يا اين لگن كه هر روز صد تا بهتر از ايناش بپات بوغ ميزنند .آره مشتي نفست حقه راست گفتي.راست گفتي بپا بين اين كلاج و دنده عوض كردنا خوابت نبره و دستش از تو دستات ول نشه .مشتي با همون دستاش گوشي رو گرفت و هر چي دلش خواست گفت .چشماي شبش و بست رو برف و حالا ماييم كه آس دلمون سوخته و با اينكه يه دست گرفته بايد كنار  دلمون دنيال زنچير چرخ باشيم.

 

 

محمد كشاورز (پديده).

 

 

 

 

 
یکشنبه بیست و سوم دی 1386
 

دو کس رنج بیهوده بردند و سعی بی فایده کردند

یکی من ِ خر                         یکی تو ِ گاو  .

 

نخست . همین که حذف ترم نکردیم خودش خیلیه .

دو دیگر . اگر از سرما نمیریم از چی بمیریم.

 

 

 

 

 
دوشنبه بیست و ششم آذر 1386
ما به اندازه ی من
 

شکنجه بیشتر از این که پیش چشمانت

کسی که سهم تو بوده به دیگران برسد

 

نخست . و ما دوره می کنیم شب را و شب را و شب را و ...

دو دیگر . چه یلدایی بشه امسال . خوش به حال دیگران .

 سه دیگر . می خواستم داستان بزارم تو این پست ولی حتما توی پست بعدی می زارم  اگر عمری بود ...

 

 

 

 

 

 
دوشنبه پنجم آذر 1386
ترس
آدم وقتی میترسه جز اینکه صدای تلویزیون و زیاد می کنه دیگه چه کاری از دستش بر میاد ؟ این سوال کاملا جدی است و اصلا جنبه ی شوخی ندارد .
لطفا مرا راهنمایی کنید


 

 

 

 

 
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386
سکوت...
 

هزاران دهقان برای باریدن باران دعا کردند..

غافل از اینکه خدا با کودکی بود که چکمه اش سوراخ بود ..

 

پ.ن : گاهی باید سکوت کرد .. شاید خدا هم حرفی برای گفتن داشته باشد.. تلخابه هم فعلا این کار را کرده.. شاید وقتی دیگر و به زودی...

عطیه

 

 

 

 

 
دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386
بادبادک باز
 

همیشه از خوندن رمان های رئال کلاسیک که  درد و رنج ها ی آدم ها را دنبال می کنند متنفر بودم . تصورم این بود برای آدمی مثل من که گمان می کند نویسنده است کار بیهوده اما واجبی ست خواندن برخی از آنها . این کتاب ها با آن توصیف های خسته کننده شان کاردیگری جز بر انگیختن عواطف بلد  نیستند .درست بر عکس داستان های کوتاه که مثل یک مدرس عمل می کند . امروز ساعت ۳ بامداد رمان ۴۲۲ صفحه ای بادبادک باز رو تموم کردم .رضا توی وبلاگش گفته بود ارزش خوندن داره . اوایل تابستون یکی از شاگردای کلاس های تابستونی صدا و سیمام که خیلی هم اهل کتابه اون و بهم هدیه داد .

خلاصه مطلب اینکه خیلی روم تاثیر گذاشت . چند بار گریه کردم و دیشب تا صبح توی رختخواب می غلتیدم و گریه می کردم . یاد بچگی های خودم افتادم . خونه بی بی و صبح های سرد زمستون که مادر مارو می زاشت اونجا و می رفت تا بی بی مراقبمون باشه . یاد درخت های انگور که روی یکی از داربستاش خونه درست کرده بودیم . زیر نور آفتاب لم میدادیم و بیدمشک هایی رو که کنده بودیم می زاشتیم بالای لبمان و ....

بی بی مرده .

درخت های انگور همه خشک شده اند

و برادرم ...

یاد حرف رضا قاسمی می افتم که زندگی همه ی آدم ها بعد از مدتی شبیه رمان ها می شود .

 

  

 

 

 

 

 
دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386
بادبادک باز
 

همیشه از خوندن رمان های رئال کلاسیک که  درد و رنج ها ی آدم ها را دنبال می کنند متنفر بودم . تصورم این بود برای آدمی مثل من که گمان می کند نویسنده است کار بیهوده اما واجبی ست خواندن برخی از آنها . این کتاب ها با آن توصیف های خسته کننده شان کاردیگری جز بر انگیختن عواطف بلد  نیستند .درست بر عکس داستان های کوتاه که مثل یک مدرس عمل می کند . امروز ساعت ۳ بامداد رمان ۴۲۲ صفحه ای بادبادک باز رو تموم کردم .رضا توی وبلاگش گفته بود ارزش خوندن داره . اوایل تابستون یکی از شاگردای کلاس های تابستونی صدا و سیمام که خیلی هم اهل کتابه اون و بهم هدیه داد .

خلاصه مطلب اینکه خیلی روم تاثیر گذاشت . چند بار گریه کردم و دیشب تا صبح توی رختخواب می غلتیدم و گریه می کردم . یاد بچگی های خودم افتادم . خونه بی بی و صبح های سرد زمستون که مادر مارو می زاشت اونجا و می رفت تا بی بی مراقبمون باشه . یاد درخت های انگور که روی یکی از داربستاش خونه درست کرده بودیم . زیر نور آفتاب لم میدادیم و بیدمشک هایی رو که کنده بودیم می زاشتیم بالای لبمان و ....

بی بی مرده .

درخت های انگور همه خشک شده اند

و برادرم ...

یاد حرف رضا قاسمی می افتم که زندگی همه ی آدم ها بعد از مدتی شبیه رمان ها می شود .

 

  

 

 

 

 

 
یکشنبه هجدهم شهریور 1386
بت
نه خدا و نه شيطان سرنوشت تو را بتي رقم زد كه ديگران ميپرستيدند

 نخست- اين حكايت اين روزهاي ماست

يك ديگر- اميدوارم درست نوشته باشم

سه ديگر- با موبايل اپ ميكنم خدا مي دونه چي بشه

 

 

 

 

 

 
پنجشنبه یکم شهریور 1386
ما نیز هم زنده ایم
باور کنید وقت ندارم وگرنه آدم بی معرفتی نیستم

حسابی تو توبستون خودم و گرفتار کردم  . از اول تابستون کتاب دو قرن سکوت و شرو ع کردم به خوندن تازه رسیدم به صفحه ی ۱۰۰. ولی بخونیدش تو رو خدا جون عزیزاتون جون مادرتون . آدم گریش می گیره . دیگه چی بگم آخه الان دیرم شده و در کافی نتی واقع د رخیابان جمهوری می باشم بروم کلاس زبان .

یه چیز دیگه اگر خدا بخواهد دارد از این مملکت به حدی نفرتمان زیاد می شود و ا زآدم هایش به طور کل که می خواهیم گویا عزم سفر به دیار ناکجا آباد کنیم کی و چه وقتش معلوم نیست فعلا برویم کلاس زبانمان دیر می شود .

 

 

 

 

 

 
جمعه بیست و دوم تیر 1386
آدم های شناسنامه دار

 

پایت را که بگذاری توی سینما می دانی که قرار است با تمام خوبی ها و بدی ها ، نقد ها وتمجیدها ، بغضی بتمرگد توی گلو و رهایت نکند . فیلمی که این بار رئیس است . فیلمی که کیمیایی در مصاحبه با خبر گزاری هنر گفته است که : این بهترین فیلم من است . این حرف بوی اعاده ی حیثیت می دهد یا توجیه و یا هیچ کدام مهم نیست مهم روایت فیلم و دغدغه های جاری کیمیایی دراین دوره از زندگی اش است که بیش از بیست فیلم در کارنامه اش جا خوش کرده است .

شروع فیلم نمای باز قسمتی از شهر است که زباله ها بر روی هم تلنبار شده اند . زباله دانی که سیامک ، جوان از خود بیگانه ( شمایل ظاهری او مصداق بارز آن است ) و در خود فرورفته ی فیلم را در خود هضم کرده است . حکایت این مسخ شدن را به مرور در میابیم . سیامکی که بارها و بارها در روزمرگی هایمان خماریش و نشئگیش را دیده ایم و اگر قرابتی هم با او نداشته ایم باز هم از سر یاس و تاسف سرمان را تکان داده ایم . سیامکی که نماینده ی نسل سومی ست که ماییم . وام دارعصبانیت ها ، عصیان ها و سرخوردگی هایی که خود آن راباور دارد و هرگز نمی پنداشته و نمی خواسته است که این سرنوشت محتوم را برای خود رقم بزند . بر خلاف سید ، رضا موتوری و قدرت که حوادث بزرگ را خود با نیت از پیش شکل گرفته انجام می دادند و با همان مرام آشنای فیلم های کیمیایی پای تمام آنچه که خود فاعل آن بوده اند مردانه و مستحکم می ایستادند و جور آنچه را که می بایست و می خواستند به وجودش بیاورند می کشیدند و در آخر برای رسالتشان می مردند .

بر خلاف سیامک که اگرچه گلوله هم می خورد اما نسل گلوله و خون نیست . نسل اعتیاد و رقص های مدرن است . نسل هیجان های نا دانسته . نسل عروسک های کوکی ، شادی های ناپایدار و بامدادهای خمار ناگزیر . نسلی که ضامن دارش را گذاشته است توی صندوق خانه ی "خان دایی " و هفت تیر به دست به جنگ آنچه که نمی داند چیست و نمی تواند می رود . به جنگ رئیس و به بهانه ی عشق . برای همین است که وقتی دکتر ( شکیبایی ) می خواهد سیامک را روبه راه کند می گوید : " چرا گوله ؟چرا چاقو نه ؟ " این نسل حتی رمق آن را ندارد که مثل سید خون آلوده و آلوده کننده ی هرویین فروشه ( اصغر ) را بریزد توی درگاه خانه اش .آخر آدم با این همه آدم های شناسنامه دار چه بکند؟ با این روایت های آشنا و بینامتنیت ؟ با این همه رفاقت و آدم هایی که وقتی می خواهند حرف های خوب بزنند می روند کنار همان پنجره ای که روزی قدرت و سید ایستا دند و به نقطه ای دور خیره می شوند و ...

پدری که از همان ابتدا با گام هایش یادآور پدر آشفته ی فیلم تجارت است . همان که آمده بود تا پسر بیگانه از خویشش را نجات دهد ، این بار هم آمده است . اصلا باید که بیاید. مگر سیامک به تنهایی می تواند ؟ مگر سیامک ها به تنهایی توانستد که انجام دهند که انتقام بگیرند و تمام کنند آنچه را که باید برایش پایانی رقم زده شود ؟

سیامک سبک و سیاق آدم های های قدیم کیمیایی را دارد. او پای عشقش آنگونه می ایستد که رضا موتوری ایستاد که قدرت که قیصر پای تعهدش . سعی دارد شرایط را روبه راه کند و بعد ... چه قدر عقده ی این بعدها روی دلمان مانده است .

این نسل عجول است آنگونه که قیصر بود . اما پلیس بازیش امروزی است . نگرانی اش اما شبیه آدم های کیمیایی . برای آنکه شبیه ترهم بشود موهایش را در پایان فیلم می تراشد تا مرد ... نه مردانه تر شبیه شاید قیصر- که موهایش کوتاه بود - برود و انتقام بگیرد . اما به تنهایی که نمی شود باید یکی باشد تا فریادهای سیامک را در قفس که چهار گوشه اش را سگ ها احاطه کرده اند و زنجیر به دست و پا دارد بشنود . اگر به تنهایی می شد که مصیب و صالح با هم نبودند که رفقای ضیافت اصلا نمی آمدند سر قرار دیرینه شان که قدرت ، سید را هوایی نمی کرد . اما پدر چیز دیگری ست پدر ... آه پد ر . باید شانه های پدر باشد که استخوانهای سیامک زیر بار این همه حادثه خورد نشود و نمیرد . باید سرهنگ جاوید باشد تا خون رئیس ریخته شو د باید این رفاقت ها و آدم های خراب رفاقت باشند تا بعدها توی فیلم های بعد گرگ دست پرورده ی رئیس که پس از مرگ او با آرامشی توامان بر روی فرش ابریشمی لم داده است را نابود کنند . آخر مگر رفاقت این آدم ها برای ما که دلمان می نپد برای کیمیایی کهنه می شود ؟

هر دوره ای معلول حقایق عریان خودش است. آخر کجای تنهایی سیامک های امروزه شبیه تنهایی تعریف شده ی داش آکل است ؟ با کدام اصلوب از ارزش هایی حرف میزنند که حالا دیگر نیست و فقط شنیده اند . شاید از پدرانشان .ایراد از کیمیایی نیست که دیگر قیصر زاده نمی شود خاک رخ نمی دهد وسفر سنگ . ما بدجوری زود جلو می رویم . بی هیچ تثبیتی . آخردر کجای این اجتماع هفتاد میلیونی صالح ، مصیب ، قدرت و رضا موتوری فرصت زندگی میابند که کیمیایی راه بیفتد بینشان و کشفشان کند و فیلمشان را بسازد ؟ بگذارید حالا که دارد از درد و بی دردی نسلی می نویسد که ماییم و فرزندن شما ، که حیران و مستاصلیم فیلمش را بسازد . به او زمان بدهید خاطر کیمیایی بدجوری آشفته است . کیمیایی باید که فیلم بسازد تا وقتی که فیلمش را می بینیم بغضی بتمرگد توی گلومان و رهایمان نکند . حاالا اگر اسمش نوستالوژی باشد یا هرچه که شما خوب یا بدش میدانید ...

 

 

 

 

 

 
چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386
آخر و آخر
 

تمام این اشتیاق ۵ ساله از آن بود که میان ما دو تن یک تن قرارش را به شتاب کودکانه اش بخشید .

                                                                                       ....

نخست ـ اتفاق است می افتد دیگر . کاریش هم نمی شود کرد ... یا این نوستالوژی عبث ما را می کشد و یا ما جنگ را می بریم و باز خدا می داند باید با که و چه بجنگیم .

دو دیگر ـ ما که این جرئت را همیشه داشتیم که وقتی می بازیم بازنده ی خوبی باشیم پس این لرزش دست و دلمان دیگر از چیست ؟

سه دیگر ـ از چارلی چاپلین می پرسند خوشبختی چیست ؟ می گوید فاصله ی این بد بختی تا بدبختی بعدی ... حالا باید یک مدت توی خودم باشم تا ببینم برای ... نه بگذارمش برای همان وقت .

چهار دیگر ـ فراموش کار شدیم . نمی دانیم چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من ...

پنج دیگر ـ یا حلالمان کنید یا فراموش و اگر هیچ کدام  دعایمان کنید ...

                       

                                  "  اینجا تا نمی دانم کی به روز نمی شود ... "

 

 

 

 

 

 

 
جمعه چهارم خرداد 1386
دخترک گیسو تنیده به ماه
 

پیش از این در باورمان عجیب جا خوش کرده بود که نباید این خطه ی خدا ( وبلاگ) را قلمرو تاخت و تاز تشکرات و افاضات متعالی از جان بهتران کرد و این فعلی ست از سر تملق .

جنگ بر سر این خوان که ما دم دمی مزاج هستیم و یا وام گرفته از این پندار که مادر گیتی دائمن می چرخد و به فراخور این چرخش تغییر می کند و بنی بشر بلا قاعده پیرو این چرخش متغییر است ٬ جدلی ست الا حده ...

الی ای الحال تجسد معرفت این بنی بشر از گستره ی این خطه فراتر است . وسعتش با آب شور و شیرین تمام دریاهای عالم هم توان طاق زدن ندارد .

ما نامش زا گذاشته ایم "  دخترک گیسو تنیده به ماه " همان که از نظاره ی رخساره ی جدی اش  ـ اگر آرامش درونی اش را معرفتی نیافته باشی ـ  فریبت می دهد .

الغرض ما را گریزی نبود از نوشتن . نه اینکه این اجبار از سوی علیا مخدره باشد بل از سمت "دل ناماندگار بی درمان " ماست که حب دخترک را عجیب انداخته است توی این خراب شده ی دل .

در ید خودش هم نیست که نیک نباشد که هست و  آن باشد که دیگران به کثرت مور و ملخ .

بانوی آب و آیینه اجالتن بگذارید تصدق آن چشم هاتان شویم تا بعد ...

نخست ـ آخی ....ش   مردیم .

دو دیگر ـ به کسانی که بیش از دو غلط املایی از متن بالا بگیرند برای یادبود جوایز نفیسی اهدا خواهد شد

سه دیگر ـ کلا از آدم هایی که با خواندن یک کتاب و دیدن یک فیلم به شدت به وجد می آیند و می خواهند به دیگران هم با نگاه خردمنانه پیشنهاد کنند که حتمن ببینید و  بخوانید و  بروید و ببینید متنفریم . اما کانون نویسندگان سمیناری تحت عنوان  بررسی ادبیات آمریکای لاتین که بین المللی هم هست برگزار کرده از ۵ تا ۱۱ خرداد در هتل لاله.  آقای گودرزی به ماگفته بودند آقای مارکز بزرگ هم می آیند اما گویا بیماریشان شدید تر گردیده و دکترشان اجازه نداده اند اما فیلمی بانام " گابو " از روز مرگی های دوهفته ی پیششان نشان خواهند داد .پیشنهاد می شود سخنرانی های خود اقای گودرزی که راجع به سیال ذهن در ادبیات آمریکای لاتین است را بشنوید .

چهار دیگر ـ برخی های دیگر هم بسیار با معرفت هستند و دوستی با آنها جاده ی یک طرفه است . بعد از یک قرن که از طراحی وبلاگمان می گذرد ممنون همچنین بابت  راهنمایی تان در زمینه ی زبان و عکاسی

پنج دیگر ـ من اصلن هم آدم خوبی نیستم ( از روی پست قبل دوستانی گمان برشان داشته که ما فرشته ایم و در خواست نمایندگی انحصاری کرده اند

شش دیگر ـ قرار است به زودی در اینجا عصبانی شویم .

هفت دیگر ـ همانا ما شما را به زور چک و لگد به بهشت مي بريم (سوره ناجا آيه110)

 هشت دیگر ـ  این هم وصیت نامه ی کورش بزرگ برای همه ی آنهایی که سنگ عدالت ورزی سه نقطه را به سینه می زنند و اعتقاد دارند این حکومت آبروی سه نقطه را برده و مرتبن به چون ماهایی از سر دلسوزی و فرهیختگی (؟!)  اعلام می دارند که برو سه نقطه را بخوان تا ببینی باز هم سه نقطه . انیشتین می گوید دو چیز انتها ندارد ٬ کهکشانها و حماقت مردم .


ادامه‌ي مطلب
 

 

 

 

 
یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386
فرشته 2
 

پاییتخت نشین ها خوب میدانند  فلاح چه جور جاییست ؟

محله ای  که به روایتی رئیس کلانتریش خود از آن شر خر  قدر بوده .

 یادم می آید سه سال پیش وقتی  که مشخص شد یکی از مراکز کاریم آنجاست همکارم از در دلسوزی گفت : بد بخت باید با خودت چاقو که هیچ تبر ببری .

ما را آن قدر ترسانده بودند که ناچار زنگ زدیم به  اداره ی محترمه و عارض شدیم که جان جدتان ما قرار است حالا حالا ها به این بچه ها خدمت کنیم . از ما اصرار و از آنها رد اصرار که نه برنامه ریزی ها شده است و نمی شود.

سه سال از آن روز می گذرد . یادم است پایم را که توی مرکز گذاشتم  از درو دیوار کوچکش بچه می ریخت .همان سال که فقط اجازه داشتیم در یک شیفت کاری نهایتا دو کلاس داشته باشیم توی آن فضای کوچک به دلیل زیاد بودن بچه ها چهارتا کلاس را برگزار  کردیم .

حالا اما محله ای که در طول هفته چندین  اعدام و درگیری را به خود می بیند یک جای کوچک و دنج دارد که بزرگترین دغدغه های من را در خودش جا ی داده است .

بچه هایی که حالا دیگر وارد کارگاه شعر شدند و ادب و محبت های بی اندازه شان شرمنده ام می کند .

روزهای چهارشنبه وقتی از خیابان منتهی به کانون ـ که یک طرفش کلانتریست  ـ رد می شوم فقط و فقط نگاهم به درختهای ایستاده ی پارک است . در ختهایی که هنوز نفس می کشند به زندگی  و به تازگی ...

کلاسی که این اواخر توی پارک هم برگزار می شود . جلوی دیدگان متعجب پسران نوجوانی که سیگار به لب هویت گم شدشان  را فریاد می زنند . پسران ۱۴ـ ۱۵ ساله ای که هفته های گذشته  با ذهنی پر از سوال ما را نگاه می کردند و امروز بی هیچ دغدغه ای ساعت ها کنار ما می نشینند با پاکت های سیگاری در جیب که گاهی دست هایی وسوسه می شود برود به سمتشان اما کسی در درونشان آرام می گوید : نه اینجا نه ...

 و کاش هرگز نه ... هرگز .

این آخرین کار حسین است . مبحث تشبیه را مروری دوباره می کردیم .

 

همزاد هزار یوسف مصری

تو

هنوز

احضار روح بارانی

 و من

ریگ دروغ بیابان .

 نخست : امروز خانمی که مهمان امور بین الملل بودند از نیوزیلند تشریف آوردند کانون و فرمودند شما ایرانی ها از تمام آدم های دنیا مهربان ترید و من فرمودم نه خانم ما شما را به دید از ما بهتران می بینیم و جرئت نداریم خود پدر سوخته مان باشیم .

دو دیگر : چلسی به نوعی از حیثیتش دفاع کرد .

سه دیگر : قرار است از فردا درس بخوانیم آن هم توی پارک لاله . آخر یکی نیست بگوید خانه به این خلوتی را ازت گرفتند مگر ؟ ما هم بیماریم ها .

 

 

 

 

 

 
دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386
 

برخی از شعر ها را که می خوانی عجیب گمان می بری روایت توست .

                                        

                                                  دلتنگی های شاعر خیابان چهل و هشتم

اگر که درد از این گریه تا عصب برسد

اگر که عشق لبالب شود به لب برسد

که سالها بدوی ، قبل خط ّ پایانی

یواش سایه ی یک مرد از عقب برسد

شبانه گریه کنی تا دوباره صبح شود

که صبح گریه کنی تا دوباره شب برسد!

که هی سه نقطه بچینی اگر... ولی... شاید...

کسی نمی آید ، نه! کسی نمی آید.

 

سید مهدی موسوی

http://www.bahal3.persianblog.com/

 

 

 

 

 

 
یکشنبه نهم اردیبهشت 1386
پرده بر انداخته ای یعنی چه ؟!
رویمان سیاه . خاکمان بر دهان .فریب خوردیم .ما را چه به این غلط ها ی زیادی . پولش به درک کسوتمان را باید ببوسیم و بگذاریم توی طاقچه . ما را چه به فال قهوه گرفتن .

 آدمیزاد همان طور که زیر باران عاشق می شود ٬ عقل هم از سرش می پرد . از کانون بیرون آمده بودیم . خدایش نیامرد این عذرای گور به گور شده را که ما را اغفال کرد :" بیا بریم شیفتش می شی "  نمی دانم چه شد که خداوند قهرش گرفت و نعمت عقل و شعور را از ما گرفت  و گفتیم بریم .

اولین شرطش این بود که هرچه گفت نباید بخندی و مسخره کنی .

خدا می داند که این کار برای ما از هفت خوان رستم هم سخت تر است .کلن مسئله ای در جهان وجود ندارد که روایتی جز طنز را بتوان بر ان رقم زد . حتا مرگ . ما فقط موقعی جدی می شویم که قرار باشد فردی را مورد  مشورت خویش قرار دهیم . بگذریم از بحث خارج شدیم

القصه وارد منزل خانم پیش گو شدیم .مریم و آی تک فالشان را گرفته و زانوی غم به بغل گرفته بودند. از دیدن ما چشمانشان داشت از حدقه در میامد ( دیالوگای رد و بدل شده را جهت همراه شدن با "طرح مبارزه با بد دهنی " بیان نمی نماییم 

مغنعه ی شریف  را در آوردیم و چلاندیم . یک تشت آب از زیرش راه افتاد و ما تازه دانستیم دلیل نشنیدن خیلی از حرف های عذراچه بود . خانم مذکور هم با لبخندی بسیار بسیار واقعی وارد شدند و شروع کردند .

اول فال ورق .عذرا چشمانش را بست و خانم مذکور به ما  فرمودند بنویس . ما که نمی دانستیم ماجرای نوشتن چیست خندیدیم .خانم فرمودند این دوستتان تازه کار است ؟مریم بسیار محترمانه جواب داد  : " نه کمی ابله است " و شروع کرد به نوشتن هر انچه خانم مذکور می فرمودند .ورق که تمام شد خانم مذکور تشریف بردند و در این فاصله مریم گفت که ما هر انچه را که خانم پیش گو می گوید می نویسیم تا بعدا ببینیم کدامشان درست و کدام غلط از آب در می آید . ما نیز تاکید بیشتری روی از آب در آمدنشان کردیم و خانم مذکور با دو فنجان قهوه وارد شدند و به عذرا گفتند نیت کن .عذرا خانم که بنا به گفته ی پیش گو امسال سال مرادشان است و اسب سفید خواهد امد و عقاب هم بالای سرشان چه چه می زند و " شیرینی لبان تو فرهادی آورد ..." می خواند نیت کردند . دوباره خانم پیش گو همان اراجیف را سر هم کردند و گفتند و کار عذرا تمام شد و نوبت به ما رسید .اول فال ورق و بعد قهوه .(  به روح امام قسم می خورم به عمرم همچین قهوه ی خوشمزه ای نخورده بودم )  ابتدا از نحوه ی بر گرداندن فنجان قهوه مان شاکی شدند و فرمودند ان شا الله که درست از آب در آید چون باید روبروی قلبت قرارش می دادی و وارونه اش می کردی توی نعلبکی . سپس شروع کردند به قرائت فال اینجانب که اهم آن در ذیل قید گردیده . شایان ذکر است که سه نیت مذکور از قرار :

۱ـ آیا امریکا به ایران حمله ی نظامی می کند ؟

۲ ـ آیا استقلال ملعون امسال قهرمان می شود ؟

۲ ـ آیا چلسی قهرمان جام باشگاه های اروپا می شود ؟ می باشند .

برایت نهال پیروزی افتاده  اما ریشه نداره .  شخصی را بسیار دوست داری اما نمی دانی عاقبت چه می شود ( آدم عاقبت هیچی را نمی داند چه برسد به عشق )برای دیگران دعا کن تا به سمت خودت بر گردد( به نقل از جودی این امری بدیهی است ) از دوتاخانم خوشحالی داری یکی سیاه و دیگری سفید (؟)

سرنوشتت امسال عوض می شه ( افرین به این همه عقل )دو عقاب تو رو به سمت خوشی می برن (؟)یک نفر به خاطر تو ناراحت و مریض شده ( جون مادرش هرکی هست بیاد بگه ) خانم فاطمه ی زهرا کمکت می کنه (!) دو تا روباه داری حواست و جمع کن ( شناختمتون بیاین بیرون )برات کوزه افتاده که شانسه ( عاقلان دانند )سفری در پیش داری ( جدی راس می گفت ) مادرت برای بیماری پیش دکتر رفته (بیچاره مامان ) شمایلی را که داری از خودت دور نکن  (ما جانمان هم در رود فره وهر را از خودمان دور نمی کنیم )  کمی از موی سرت رو کوتاه کن و چهارشنبه بریز تو آب روون ( احتمالا به دلیل روز جهانی سید ) نیت هات :

۱ ـ عالیه ولی خودت پادر هوایی ( آمریکای عزیزم شرمنده نمی دونستم .من آماده ام هز چی تو بگی . از تو به یک اشاره ...)

۲ ـ این نمی شه تلاش نکن .( استقلال سو راخه )

۳ ـ صد در صد اطمینان داشته باش شدنیه ( از عمر من آنچه هست بر جای    بر گیر و به عمر موری * افزای )

بیرون که آمدیم هنوز داشت باران به شدت می بارید .

 * :  خوزه مورینیو ی عزیز.

 

 

 

 

 

 
دوشنبه سوم اردیبهشت 1386
آن روزها
 

داشتم کارتن کتاب ها رو نگاه می کردم در جستجوی کتابی . نتیجه ی این کاوش رویت چیزهایی بود که ذهن را می برد به آن روزها .ببینید :

                                                                                                      

TinyPic image

TinyPic image

 

 

 

 

 

 
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386
فرشته 1
 

بهترین کار دنیاست .

اینکه توی یه محیط فرهنگی و تربیتی مثل کانون پرورش کار کنی و دستت باز باشه که بدون قید و بند هر آنچه که دلت می گوید را انجام بدی . 

 سپیده یکی از فرشته های کوچک کانون است . یکی از همون فرشته هایی که اگر به خاطر اونا نبود مدت ها پیش کانون و بوسیده بودم و گذاشته بودم کنار . شعر کار می کنه و خیلی هم خوب کار می کنه . این و برای اونایی نوشتم که می خوان بدونن من تو کانون چکار می کنم .

این شعر و برای لحظه های تنهاییم خیلی دوست دارم . شاید دلیلش مروارید هایی بود که موقع خوندن  صورت سپیده رو خیس کرده بود .

                                                                         شب

  و شانه ام که به شانه ی گریه می خورد

 تمامی هرم اشک هایم  را

به کاغذ می بخشد .

*

چه هوای خوبی !

و مهم نیست

احتمال ریزش آفتاب کدر .

چشم هایم

بوی مثنوی پنجره ها می دهد

تا انعکاس رویای ماه را

تا پلنگ

بخواند .

آواز های ققنوسی ام را

به سرخی شب

تر می کنم .

شب شعله ور شدن است

و چه رسم معولی ست

پروانه

به خاطر نمی سپارد

دیروزهای پیلگی را .

                                                                                          سپیده برنجی ـ ۱۵سال

۱ ـ برای یکی از این فرشته ها خیلی دعا کنید .

۲ ـ  ما موقع نگارش این پست "شب مهتاب" سیما بینا گوش می دادیم شما به آهنگ وبلاگ قناعت کنید .

 

 

 

 

 

 
شنبه هجدهم فروردین 1386
گزارش کار
۱ ـ گمون می کنم سال ۸۶ از اون سالا باشه که آرزو می کنم زود تر کلکش کنده بشه و بره .

۲ ـ بی انگیزه تر از همیشه ام .

۳ ـ دلم برای هیچ کدون از آدمای اینجا که فقط اینجان تنگ نشده بود.

۴ ـکارای خنده دار زیاد به سرم زده مثل پس انداز کردن . امروز ۹۰هزار تومن پول فرستام شهرستان تا برام توی یه صندوق قرض الحسنه حساب باز کنن که وام بگیرم و عضو صندوق خانم زارع همکارم شدم .

۵ - تصمیم گرفتم اصلا بی خیال غصه و غم بشم ولی درست از همین امروز که این تصمیم و گرفتم هر دوتا دستم از بازو تا ساعد درد گرفته همکارم گفت از بس غصه می خوری !.

۶ ـ دوباره افتادم تو خط فیلم دیدن .خدا زنده نگهداره شراره همسایمون و که با حوصله فیلمایی رو که با هم می بینیم و ترجمه می کنه .خدا با کوبریک محشورش کناد .

۷ ـ دانشگاه ما کلا عقب افتاده است تازه ۲۳ دارم می رم برای حذف و اضافه که چن تا درس و حذف کنم و با خیال راحت زندگی را ادامه دهم .

۸ ـ حدود ۶ سالی می شه که دوست صمیمی و یار غار ندارم لطفا مونثینی که دارای شرایط زیر می باشند اعلام آمادگی نمایند :

متاهل و متعهد

ساکن تهران و ترجیحا غرب .

پایبند به اخلاق

فاقد هرگونه لگد خوردگی عاطفی

داشتن آشنایی نسبی با حد اقل یکی از هنر های هفتگانه و علاقه مند به مباحث روانشناسی و تربیتی.

نداشتن توقعات بی جا در فرستادن اس ام اس های محتوی جوک در مواقع بی کاری .

۹ ـ بالا خره گوشی ۶۶۰۰ را عوض نمودم و یک عدد سونی اریکسن مدل زد ۵۵۰ آی خریداری کردم و خیلی هم ذوقش را می زنم .

۱۰ ـ دلم برای خونوادم تنگ شده . می شه یه روز دوباره همه کنار هم باشیم ؟

۱۱ ـ بی صبرانه منتظرم جودی عزیزم هستم تا از سفر خارجه تشریف بیاره .

۱۲ ـ به شدت میل به انجام کار های بشر دوستانه در ما تقویت شده است .خداوندا این  را از ما نگیر

اینم یه گزارش کار دقیق برای همه ی اونایی که می خوان بدونن کجام  و چکار می کنم . راسی اینجا یه ساله شد .

 

 

 

 

 

 

 
شنبه نوزدهم اسفند 1385
بهار
بهار می رسد اما چه فرق می کند آیا

برای شاخه ی خشکی که در اجاق می افتد .

 

ـ خودمم نمی دونم چرا پیدام نیست .شاید گم شدم ...

 

 

 

 

 

 
شنبه بیست و یکم بهمن 1385
به مادری که لب نزدم
 

خودم شده ام

شبیه تر از همیشه به مادرم .

 

 

 

 

 

 

 
سه شنبه سوم بهمن 1385
باید با هم یک کتاب بنویسیم
 

                                               &nb