تبليغاتX
تلخابه
و من به دنبال لیوانی تلخابه در کوچه بیتهای حافظ و خیام سرگردانم و نمی دانم.
 

 

بهترین نوع مبارزه ُ مبارزه ی مسلحاتی ست .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت   توسط باهار  | 

  

 

گل داد و مژده داد

زمستان شکست و رفت ...

 

درگذشت حضرت ایت الله العظمی منتظری ُ تسلیت باد .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت   توسط باهار  | 

 

 

ببخشید نونوایی کجاست این طرفا ؟

- نونوایی یا بربری ؟

 (واقعی )

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت   توسط باهار  | 

 

 

آنان همچنین برای بر هم زدن تمرکز وی خود را چون فرشتگان بر او ارزانی داشتند .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت   توسط باهار  | 

 

هوا بارانی . شب . داخلی . بی آر تی

دوستم : بوی تریاک نمیاد ؟

من : نه بابا بوی پاستیل

دوستم ( با لحنی قانع ) آها ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت   توسط باهار  | 

 

زمستان فصل خاطره هایی ست که این روزها بی تو سر می شود .

و تو نظاره می کنی برف زمستانی را که در خیالت شکل می گیرد .

 از پشت میله هایی که شاید وجود هم نداشته باشد

دوره می کنی شب را روز را .

و من می دانم که این روزها تمام می شود و  پشت پنجره گل خواهد داد یاس پیر...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت   توسط باهار  | 

 

 مثل یادآوریه دوران سخت سرطان برای بیماری که همیشه آرزوش مرگ بوده حتا وقتی که دکترش بهش امید می داده ...

روزای سخت تو رو می گم . روزای سخت تو ...

کاش کتابت توی ایران چاپ شده بود . برای روزای سخت ما .

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت   توسط باهار  | 

 

من از کاخ سفید خوشم می آید

و از سربازهایش

که هر یکشنبه

برای بچه های آن حوالی

جغجغه های واقعی می خرند

و تب می کنم

هر صبح جمعه

از هذیان

وقتی که بابایم

پوتین هایش را واکس می زند

و من می دانم که کجا می خواهد برود...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت   توسط باهار  | 

 

وسط اون مصاحبه ی متفاوتت  که از یارو نپرسی لطفا در ابتدا یه بیوگرافی از خودتون برای خواننده های ما بگین .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت   توسط باهار  | 

 

نمی دونم همه چی رو به راست یا نه فقط می دونم با همیشه فرق داره . شبیه فیلماست . فیلمای فرانسوی با روحیات متفاوت.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت   توسط باهار  | 

 

مثلا می شه یه سری واژه ها رو به گستره ی واژگانیت اضافه کنی مثل خیر و برکت .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت   توسط باهار  | 

 

 

خنده دار نیست حتا حالا که بهت فکر هم نمی کنم مخاطب یادداشتای روزانمی .( بعد از دو هفته فهمیدم )

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت   توسط باهار  | 

گفتند فسانه ای و در خواب شدند ...



+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت   توسط باهار  | 

 

می دونی من الان متقاعد شدم

به امام

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت   توسط باهار  | 

 

بردن همه چیز نیست اما تلاش برای بردن چرا !

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت   توسط باهار  | 

 

این شعر و سال ها برای همه می فرستادم  . واسه ی  روز تولدشون  . الان بیشتر خودم بهش نیاز دارم تا دیگرا ن:

 

 

میلادتو :

تولد آفتاب بود

وقتی خورشید را می سرودند

با شکوهی سخت  برهنه

سخت اندوهگین

سخت

سخت

....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت   توسط باهار  | 


...

ای کاش می توانستم خون رگان خود را من قطره قطره قطره بگریم تا باورم کنند 



+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت   توسط باهار  | 

 

من به تو فکر می کنم . ساعت ها .

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت   توسط باهار  | 


آنکه می خندد خبر از حادثه ندارد .



+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت   توسط باهار  | 

 

باید مثل کلاغ بمیرن . مثل کلاغ .

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت   توسط باهار  | 

 

سگای ولگرد هیچ وقت اهلی و خونگی نمی شن .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت   توسط باهار  | 

 

 

خیلی از حرف ها بود که می شد و باید نوشت . مثل شعری که چند ساعت قبل گفتم مثل بیانیه های هنر مندایی که این روزا زیاده مثل خبرهایی که می شنویم و گریه می کنیم ولی الان خوندم که عباس معروفی دیگر نمی نویسد .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت   توسط باهار  | 

 

آقای موسوی از اینکه شیوه ی دختر بازی و پسر بازی به سبک انتخاباتی اش را برای مقابله با دیگران انتخاب کردید و بعد توی سخنرانیتان همین جوونای سبز پوش رو می کوبید از شما قدردانی کرده و از خدا می خوام که یه جو شعور به این هواداراتون بده .

 

 

یه نگاه به آدمای کروبی بکنین جون مادرتون . باز می گه پرونده ی بنیاد شهید .

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت   توسط باهار  | 

 

بیچاره اونایی که گمون می برن از این موج سبز کاوه ای بر خواهد خواست .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت   توسط باهار  | 

 

مشاور: پس شما مطمئنی پای مرد دیگه ای میون نیست ؟

مرد : آره متاسفانه.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت   توسط باهار  | 

 

وی با تایید صلاحیت تمامی کاندیداها کاسبی تابستانه ی اپوزیسیون را کساد کرد .

ایشان ( یه نفر دیگه ) خاطر نشان ساخت در طول سی سال شکوفایی انقلاب توجه به مناطق روستایی در اولویت هدفمندی های دولت نهم قرار داشته است.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط باهار  | 

 

خدایا ُ توی این جماعت منتسب  به خلقت تو نفهم تر از ایرانی ها هم هست ؟

توی این آسیای شرق و آفریقا هم یه نگاهی بنداز ُ اگر چیزی پیدا کردی خبر بده .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت   توسط باهار  | 

 

مثلا چرا  شما فکر می کنین  این سنگ که آویز گردن ماست - مدت ها - گرون قیمته ؟

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت   توسط باهار  | 

 

مهلت حذف و اضافه تا بیستم بود .نوزدهم  رفتم تو سایت دیدم می گه مهلت شما تمام شده است . زنگ زدم دانشگاه امور رایانه گفت باید زودتر این کار و انجام می دادی. گفتم حالا نمی شه شما امروز ورودی من و باز کنین تا با ترم جدیدیا انتخاب واحد کنم . گفت نه دست ما نیست سیستم از مرکز قفله .بنده در تاریخ ۲۱ به طور اتفاقی موفق به حذف و اضافه شدم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت   توسط باهار  | 

 

مترو - شلوغ :

چادری اول : یه شب مهتاب   کی میاد تو خواب   مثل ستاره ...

چادری دوم : این آهنگ و کی خونده ؟ من شنیدم .

چادری اول : یه پسره بود اسمش فرهاد بود ، همون که پیانو می زد . فکر کنم سرطان داشت حیوونی مرده .

چادری دوم : اینم فکر کنم همون خونده یه مسجد   میون دوتا مثلث اسیره ... نه ؟

چادری اول : نه فکر نمی کنم . راستی تو جایزت و گرفتی از جشنواره ی کفشای خبر نگار ؟ من که اگر داور نباشم تو هیچ برنامه ای شرکت نمی کنم . بهم بر می خوره . اومدیم انتخاب نشدم .

ایستگاه دانشگاه شریف پیاده می شوند .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت   توسط باهار  | 

 

دارم فکر می کنم اونایی که بهشون بر می خوره چه شکلین . می شه منم بهم بر بخوره . نگاه به زخمای بدنم می کنم . می شه یه روزی به من بر بخوره .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط باهار  | 

 

 

وای از غرور تازه به دوران رسیده ای

وقتی میان طایفه ای پست می رود

...

هرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ

بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود

 

افشین یدالهی

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت   توسط باهار  | 

خیلی از وقت ها خیلی از چیزها اتفاق می افتد که آرزو می کنی کاش می مردی و آن اتفاق را شاهد نبودی . این به هیچ وجه به عاطفی بودن یا احساسات انسانی تو ربطی ندارد بلکه به این نکته پی می بری که آستانه ی تحریک و تحملت تا چه اندازه پایین آمده است و در نهایت افق های کور تاریک تر از قبل خود را نشان می دهند .

بر عکس هوای این روزهای تهران باد و باران با هم به سمت مردم مغموم حمله ور شده بود .

روبروی برج گلدیس ایستاده بودیم و خیلی سریع  با دو نفر دختر جوان دیگه چپیدیم توی تاکسی به مقصد انقلاب .

خوشحال بودم . خیلی خوشحال بودم . دکتر بد جوری این روز ها روی مخم می رفت که بیا برو دماغت عمل کن خیلی عوض می شی. 

تاکسی از توی خیابون شهدای ژاندارمری پیچید توی بلوار شهید گلاب . هنوز موتورش دور نگرفته بود که راننده با دیدن مردی که وسط بلوار روی زمین افتاده بود ُ پایش را گذاشت روی ترمز و ایستاد . من و بهروز و راننده سریع از ماشین پیاده شدیم . دهنش کف کرده بود . درست مثل لاک پشتی که نمی تونه خودش و از اون طرف کنه در حالی که زبونش توسط دندوناش له می شد روی زمین افتاده بود . سنگین بود . کمکش کردیم تا بلند شه . نفس عمیقی کشید . راننده از توی صندوق یه بطری آب آورد .

 پیر مرد با کلماتی موجه در حالی که صورتش را می شست گفت : الهی هر چی از خدا می خوای بهت بده . داشتم می مردم نیم ساعت روی زمین افتادم کسی بلندم نمی کنه . نشستم کنارش و دستم و گذاشتم پشت کمرش که از عقب نیفته . داشت گریه می کرد : چند روز که خونوادم ولم کردن تو خیابون . از شهرستان آوردنم اینجا ولی رفتن . شما برین به کارتون برسین . مزاحمتون نمی شم . برین خواهش می کنم من  شرمنده ام .

 رفتیم و سوار ماشین شدیم . قبل از اینکه ماشین راه بیفته پیاده شدم و دویدم دنبالش تا یه مقدار پول بهش بدم . هر چه اصرار می کردم قبول نمی کرد . می گفت من که گدا نیستم . به زور گذاشتم توی جیبش و دویدم سمت ماشین .

داشتم خفه می شدم . نمی تونستم گریه نکنم . این چندمین اتفاق این شکلی این روزای من بود .

رسیده بودیم خیابون انقلاب . بیلبوردا و در و دیوارای خیابون پر بود از جمله ها ُ شعار ها و عکس های حمایت از مردم مظلوم غزه .

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت   توسط باهار  | 

 

وااله هیچ حرفی ندارم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت   توسط باهار  | 

 

چند روز است که می خواهم اینجا چیز هایی بنویسم .

مثلا آن داستانی را که تازه نوشتم . همان که دختر و پسری بعد از سال ها دوری قرار ملاقاتشان را می گذارند و توی راه تمامن به این فکر میکنند که وقتی یکدیگر را دیدند چه بگویند و هیچ کدام آن حرف ها را نمی زنند .

یا نقدی را که برای فیلم"  مورد عجیب بنجامین باتن " نوشتم 

 بعد به ذهنم رسید فیلمهای اخیری را که دیدم جمع بندی کنم و چکیده اش را بنویسم ...

ولی امروز اتفاق دیگری افتاد .

بعد از دیدن فیلم کتابخوان گریه کردم و حسابی بیشتر از آن چیزی که فکرش را بکنم یاد آدمایی افتادم که حالا دیگر نیستند

 آرش

 

 و حالم از خودم به هم خورد که حتا سنگ قبرش را هم ندیده ام .

و یاد بچگی ها افتادم . یاد آن روز که زیر تخت های خانه ی بی بی غایم شده بودیم و کیف می کردیم که دنبالمان می گردند و ما را پیدا نمی کنند . یاد کتک های آن روز که خوردیم و من مطمئن هستم هیچ کس آن روز را یادش نیست . درست مثل آن سیزده به دری که من لباس های آرش را توی رودخانه خیس کردم و آرش نفهمید که کار چه کسی بود ...

و فکر کردم که چقدر آدم نوستالوژیکی هستم و فکر کردم که چقدر دنیا برای من کوچک شده است و فکر کردم که تکنولوژی دارد گور امواتمان را آب می بندد و فکر کردم که چقدر خوب است که امروز بروم قبرستان و به این خیلی فکر کردم که : عشق فراتر از عدالت است

و برای این خیلی گریه کردم : عشق فراتر از عدالت است .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت   توسط باهار  | 

 

یه بابایی شاکی شده بود که چرا مردم وقتی حتا به دیدن نمایش هم که می روند باز بی فرهنگ هستند و آدابش را به جا نمی آورند .

اضافه می کنم که اگر برادر دایی خاله عمه و ... من هم توی یک سازمان فرهنگی یا غیر فرهنگی کار می کرد و برای من بلیط رایگان مهمان آن هم از نوع ویژه اش را می آورد مگر من خر بودم نروم و حالی به کلاس مفت باشد کوفت باشد ندهم ؟

ایشان سالن نمایش را با :

پیتزا فروشی

هیئت چشم چرانان امام حسین

قدمگاه ما بین فلکه ی اول و دوم آریاشهر در شب های پنج شنبه

ختم انعام همراه با مراسم ویژه ی شوهر پیدا کنان تضمینی

مهد کودک شبانه و ...

اشتباه گرفته اند . پیرو همین مبحث ذکر خاطره ای از جشنواره ی پارسال خالی از خنده نیست .

گمونم نمایش مرغ دریایی بود . ما ردیف دوم نشسته بودیم و یک نفر آقای گنده که لباس عربی به تن داشت به همراه چند نفر سرباز ( در ردیف مهمانان ویژه ) جلوس نموده بودند . در طول اجرای نمایش بارها مورد لعن دیگر افراد حاضر در سالن قرار می گرفتند که آقای گنده لطفا خاطرات دوران سربازیت آن هم در هنگ سواره نظام راشد سعد را بگذار برای بعد و ایشان با این دیدگاه که : " گشنه گداها من عرب هستم و نفت و پول و ماشین خارجی زیاد دارم و بلدم گلف هم بازی کنم پس شات آپ .... "

همچنان به کار خود ادامه می دادند . البته ما از این موضوع خیلی هم ناراحت نبودیم دق البابی شده بود از بهر خنده . نمایش بیخودی بود و گاهی بیماری مسریشان به ما هم سریت می کرد و ما هم زیر پوستی عنایاتی داشتیم .

شب اختتامیه جشنواره مطلع شدیم ایشان از کشور کویت تشریف آوردند و داور جشنواره فجر بوده اند . بعد از آن ماجرا فردوسی پور در شبکیه ی عربی العالم قصد بررسی نحوه ی داوری ایشان را داشت که جناب وزیر ارشاد به شدت با ایشان مخالفت کرده و فرمودند : دیگر چه ؟ فکر کردی من علی آبادی هستم که هر ننه قمری پایش را بکند توی کفشم . می دهم ده نمکی پدرت را در آورد و اخراجی های چهارت را بسازد . عادل فهم شد ؟

این بود خاطره ی من .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت   توسط باهار  | 

سید کریم چشم می خواباند که : حوری جان رخت ها را که پهن کردی بالا غیرتا تشت را از روی مهتابی بردار . صلاه ظهر است آفتاب خیر ندیده لب و لوچه تشت را میکند عینهو دهن پسر آمیز ابوالحسن . خراب می شود حالا با این کمر علیل کی می تواند برود  زیر گذر  " چش کت ها " تشت نو طلب کند ؟ ... حوری ریسه می رود و رخت ها را پهن می کند .

 ***

آفتاب خزیده است بر سوک دیوار و لم داده است روی تشت . گربه برای چندمین بار بی خبر از همه جا خوابیده است روی خرت و پرت های سید کریم .

سید کلید بر در می اندازد چشمش خیره می شود به در که : پیشته خدا مرگ داده ی سگ صاحاب ...

می رود و تشت را چپه می کند و زیر لب نجوا که : خدا رحمتت کند حوری جان استخوان هایت را هم خاک خورده آنوقت این تشت بی صاحاب ...

سید کریم می رود و رخت های چند روز آفتاب خورده  را از روی بند جمع می کند .

چش کت ها : چشمان ریز

سوک : سه کنج

 

نخست : در طول روز حتما یک بار رو از مترو استفاده می کنم . خیلی دلم می خواد همین جا یا یه بلاگ دیگه  " خاطرات یک مسافر شهری " یا  " روز نبشت های یک مسافر " رو بنویسم . آدم اطرافش رو نگاه که می کنه  کلی موضوع دور و برش ریخته که فقط باید یکی بیاد و اونا رو جمع کنه.

دو دیگر : یه بار گفتم که من مثل دایی جان ناپلئون می مونم و به همه چی شک دارم و می گم اینم کار اینگلیساست اما با این وجود آفرین به عادل فردوسی پور .

سه دیگر : دلتنگی دیگه کارشم می شه کرد ؟

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت   توسط باهار  | 

همیشه این دغدغه رو داشتم که یک تحلیل کلی از فیلمای وودی آلن بنویسم . حتا هر سری تا یه جاهایی هم جلو رفتم ولی خوب نشد ، یعنی وقتش رو نداشتم که ادامش بدم .

هر فیلم جدیدی که از او می بینم تصور می کنم حرف ها و دلمشغولی های خود من رو به تصویر کشیده . و بسیار رندانه از موضع گیری ( توی این مورد بسیار هم سخت هست ) راجع به نکات اخلاقی فیلم کناره گیری کرده . دغدغه ی مسائل جنسی با رویکردی بسیار اجتماعی و هم زمان درون کاوانه . این تئوری با شروع تولید فیلم ها با بنمایه ی زندگی انگلیسی اما آدم های امریکایی به اوج خود می رسد  .

جسارات در نشان دادن هنجار شکنی هایی در قالب عشق و سکس و جدا کردن محدوده ی قابل لمس ، تفکر و پذیرش در این مورد .

شاید این هراس ها و مشغولیات برای آدم های هنجار پسند در کشورهای جهان سوم و خصوصا شرقی ها با نوعی گارد گرفتن و عدم پذیرش همراه باشد ، اما بیراه نیست اگر بگویم این مبانی به طرز فاجعه باری در اذهان همین آدم ها در حال رسوخ و ویرانگری ست .

تنوع خواهی انسان هیچ حد و مرزی ندارد . چه  این حدود توسط عرف ، مذهب و قوانین ایجاد شود و چه مثل بسیاری از ایالات امریکا قانون گذاران سعی در گنجاندن آزادی این مباحث در قوانین حکومتی داشته باشند .

فیلم ویکی ، کریستینا ، بارسلونا رو به تازگی دیدم . مدت ها بود که دوست داشتم از سر حوصله فیلم رو ببینم . تهیه کننده ای اسپانیایی با وودی آلن تماس می گیرد و از او می خواهد که برای ساختن فیلم به بارسلونا برود و به قول وودی آلن  : " یک کارگردان دیگر چه می خواهد ؟ "

فیلم سرشار از جذابیت ها ی دیداری از نوع کمال گرای آن است و به نوعی در این بخش برای جذب گردشگران ،  بسیار موفق عمل می کند . اگرچه مناظر زیبای فیلم کاملا در تعادل با موضوع جلو می رود و شاید هم به نوعی وودی آلن سعی در نشان دادن تعارض میان جهان طبیعی و جهان درون انسانهاباشد .

 فیلم با پرداختن به پاسخ سوال متداول وودی آلن در فیلم هایش  : " کسی چه می دونه چی می شه ؟ " آغاز و انجام می پذیرد .

سعی در تفسیر آثار جدید وودی آلن ندارم . از حوصله ی خواننده هم خارج است اما تجربه ی جالب من از مواجه با آدم ها ی پیرامون زندگیم  و رابطه ای که با پیام فیلم بر قرار کرده اندو شنیدن آن خالی از تعجب نیست . برخوردی که بر می گردد به تئوری روانشناسانه ی فروید پیرامون مسئله ی انکار در لذت جنسی :

 افرادی اقدام  به انکار شخصیت های لجام گسیخته ی اینگونه فیلم ها ( شخصیت هایی که کمتر تعهدی در قبال عشق دارند و به شدت لذت خواه از بعد جنسی می باشند ) می کنند که در درون خود به نوعی در حال مبارزه برای سرکوب چنین امیالی هستند . افرادی که مطلوبیت برایشان قرار گرفتن در موقعیت لذتخواهانه ی افراد فیلم است . البته ناگفته نماند ، در فضایی کاملا ناشناس .

یک مطلب دیگر که نمی دانم به چه نظریه ای بر می گردد و مهم هم نیست ایناست که پس از دیدن فیلم بر شدت تنفرم از جنس محترم زن به طور عام افزوده شد واقعا این زن ها به چه منظور خلق شده اند ؟

 

نخست : به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل ... خدایا جون خودت حالمون و نگیر .

دو دیگر : خدا خیری به مجموع افراد دهد که اجازه دادند در سکوت کامل ما درس بخونیم من جمله مادر بزرگ با غذاهای نذریه یک هفته کفاف بدهه اش

  

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت   توسط باهار  | 

 پیشنهاد  " شب فیلم "  جسورانه و عاطفی بود . جسورانه از این بابت که این روزا کسی جرئت قرار گذاشتن برنامه ریزی شده اونم از نوع دوستانه و متاهلیش و  نداره و عاطفی از این بابت که دوستای فیلم بین حداقل هر چند وقت یه بار دور هم جمع می شن . من از این موضوع خوشحالم .

این خیلی عالیه که هنر پیشه ها ی مورد علاقت توی یک فیلم دوتا شخصیت اصلی باشن . ال پاچینو و راسل کرو توی فیلم :

The insider

فیلم طولانی ای که پر از اوج و فرود بود . آدم نمیتونه حدس بزنه چد دقیقه ی بعد چه اتفاقی میتونه بیفته . چیزی که من و  به فکر فرو می بره اون چیزیه که من از اینکه این ویژگی رو دارم به خودم میبالم . " حرف زدن تعهد میاره و تو باید تا اخرش باشی "

متهم شدن یک رسانه به علت عدم رعایت آزادی بیان درامریکا و بر خورد ها یمافیایی و مطبوعاتی برای کم رنگ نشان دادن آن .

نخست : این آلودگی هوا خیلی آدم و کلافه می کنه . من که حسابی گیجم . دقیقا احساس می کنم سرم و کردن تو اگزوز ماشین و دارم نفس می کشم .

دو دیگر : خودمم نمی دونم چرا کارام و نمی زارم اینجا . شاید برای اینه که اینجا هیچ ربطی به ارائه ی حیطه ی کاری من نداره ... البته شاید و تا این لحظه .

سه دیگر : این خوبه ... ترمیم روابط هرز رفته .

چند تا از شماره ها ی ایستگاه و آورده بودم خونه . توی یکی ازشماره ها ی اولش یه چیز خوشکل نوشته بودم که یادم اون روزا خیلی به دلم نشست :

پروردگارا

همیشه آنقدر نزدیک بودی که کلمات جا می ماندند از مکاشفه ام

حالا

آنقدر دور

که مستوجب عذاب ندیدنت

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت   توسط باهار  | 

صبح زنگ می زنم به خانم مجیدی کلی تحویل می گیره که داره کارهای مجله تموم می شه رفته برای نمونه خوانی و تا سه روز دیگر می رسونه دستم و تو را به خدا خیلی گیر نده که مطالب از ۵۷ صفحه بیشتر نشه . این ها خودشان دکتر و این حرف ها هستن بلدن ویراستاری کنن . اگر امروز تو شورا تصویب بشه صفحه ی اندیشه مال خودته

زنگ می زنم به آقای سرمدی موبایلش رو جواب نمی ده . بعد از چند بار تماس می گه مطالب رو ببرید چاپخونه خودم تحویل می گیرم .

زنگ می زنم به آقای احمدی می گه تا قبل از ۱۵ برسونید دستم .

خانم شریفی توی دفتر مجله نیستن . یعنی گمانم شنبه ها کلن کسی اونجا نیست از آنجایی که رویم نمی شود بعد از هزار سال زنگ بزنم به موبایلش تا فردا صبر می کنم .

فاطمه خانم قراره ملاقات با مدیر روابط عمومی گذاشته و قرار ه فردا با ریحانه بریم پیش خانم قلعه

الهام زنگ می زنه که فردا قرار بذاریم با آقای ... فیلم ها را بدم بهشان و کتاب ها رو بگیرم و ببینیم آقای ... چه پیشرفت هایی داشته ( جدا خوش به حالش )

بهروز می گه شرکت داره از گاز پولش و می گیره و باید کتاب گاز و بنویسم و دنبال یه تصویر گر بگردم .

به حسن قول دادم تا آخر هفته سه تا مقاله حد اقل برسونم دستش

۱۴ امتحانام شروع می شه

ساعت یک بهنود زنگ زده می گه اگه بهروز ماشین و بده پول جور کن با نازی بیایم بریم شمال تا آخر هفته . منم می گم عالیه ... حرف نداره ...

نخست: شبا کابوس می بینم باور می کنی؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت   توسط باهار  | 

 

از همان بچگی چشم های تو را که می کشیدم

کاغذم خیس می شد ....

 

نخست : شب چله ی امسال  ما نتونستیم هیچی بخوریم و کلن دل درد د اشتیم و هنوز ادامه دارد ...

دو دیگر : مجبور به بلاگ سانسوری شدیم از زمانی که بعضیا که دوست نداشتیم اینجا رو بخونن لطف کردن و پیشمون اومدن

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت   توسط باهار  | 

 

- چه هوای توپی شده . می گم می خوای بریم همون کافی شاپی که اولین قرارمون و اونجا گذاشتیم ؟

= نه بابا گشنمه بریم یه کوفتی بخوریم...

 

نخست : با این آقای مهندس خیلی حال می کنم . تو سن ۸۰ سالگی یک دل جوونی داره که هیشکی باورش نمی شه ... نصف سال و که امریکا و آلمان و خارجه های دیگه ! است و بقیشم میاد ایران صفا . کوهنوردی  اسکی و رستوران گردی .

حرفای قشنگش قهوه با بیسکوییتای نیلوش می رسه به ما ... عین فیلمای دهه ی ۸۰ می مونه . آدم دلش می خواد اون ریختی باهاش حرف بزنه . ما آدم کت و کلفت دور و برمون زیاد بوده . ولی آی مهندس یه چی دیگه اس .

سرما که میخزه زیر پوستمون هوایی می شیم بریم امیر آباد و یه دل سیر از حرفاش و بسپریم تو این حافظه ی لاکردار . تا آب جوش بیاد شروع می کنه که : به قول امریکایی ها impossible is possible

هر وقت نه شنیدی بر گرد ببین چی شد که شد نه ... 

دو دیگر : این اول باریه که پی نوشتا طولانی تر شده .

سه دیگر: کارا طبق برنامه جلو میره . این یعنی شاهکار ...

چهار دیگر: بالاخره این وام سگ مصب جور شد . 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت   توسط باهار  | 

 

حرف زدن راجع به مقوله ی دردناک غم نان همه را آزرده خاطر می کند ...

دوستی چند روز پیش برچسب بی معرفتی چسباند و با کمی بی انصافی ادامه داد که هر وقت با آدم کار داری یاد آدم میفتی و من در جواب به او گفتم این روز ها اگر یک هفته مادرت را هم نبینی قیافه اش از خاطرت می رود و امروز این جواب را به تو می دهم .

عزیز قدیمی من این اقتضای زمانه ی ماست . شاید تو کمتر این را بپذیری و باید همین طور هم باشد . من غم نان دارم و تو نداری و این تفاوت دو دنیای موازی با هم است .

 

دوست مهربان من

 دوستی کلمه ی هراس انگیزی ست . تعهد می آورد و ادامه دادن  .

من نه اینکه آدم هردویش نباشم نه اما بپذیر که زیستن با پرداختن به ایده آل  نسبی هم فعلا برای ما در این مملکت امری ست محال .

از همین جا و با کمال میل شما را به کوهنوردی در یک روز سرد پاییزی دعوت می کنم . روزش از شما و پذیرفتنش از ما .

بالاخره یک نفر دیگری را از آن بالا پرت می کند و این ماجرای ندیدن ها و گلایه ها و بهانه ها و توجیه ها یک جایی تمام می شود ...

خبر از شما

نخست : این بالایی کاملا خصوصی بود و شرمنده

دو دیگر : واقعا کسی که بیشتر وقت گذرانی در فضای مجازیش را صرف وبلاگ خوانی آن هم از نوع درد دل نویسیش می کند از نظر شما روانی نیست ؟

سه دیگر : اوضاع خوب است

چهار دیگر : اگر مسئولیت گناهی را بپذیری که بر دوش تو نیست تا ابد قربانی آنی ... حالا بر عکسش می شه چی؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت   توسط باهار  | 

 

دیروز پسرای کلاس سوم یه مدرسه رو آورده بودن کانون

کار با اونا ربطی به کلاس من نداشت ، اما مسئولم حسابی کلافه شده بود و من ازش خواستم ۱۵ نفر و بده به من که بریم توی سالن نمایش و من نمایش خلاق باهاشون کار کنم .

 

شنیده بودم توی کتابشون  ماجرای درختی رونوشته که به دیگران سکه میده . ازشون خواستم به گروه های سه نفره تقسیم بشن، یکی نقش درخت و دو نفر باقیمونده نقش هایی رو که داستان ساخته شده توسط خودشون میطلبه رو اجرا کنند .

چند دقیقه ای هم بهشون فرصت دادم که مشورت کنند .

نتیجه ی این خلاقیت برای والدین ، معلمان بسیار شنیدنی ست .  جا داره که همین جا از کلیه ی زحمت کشان متعهدی که بستر های مناسبی را برای پرورش این نسل فراهم آورده اند قدردانی کنم. و من الله توفیق

همگی گروهها  درخت را با وسایلی چون اره از نوع برقی و ساده ی آن ، تبر ، مشت و لگد ، انواع تفنگ ، دینامیت و  ... کشتند و پس از غارت پول ها برای خود موتور و ماشین خریدند و باز هم برگشتند و چندین و چند بار از روی درخت رد شدند و گاهی به او ناسزا و فحش می دادند ( مطمئنن اگر من نبودم به خواهر و مادر درخت بخشنده هم رحم نمی کردند ) .

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت   توسط باهار  | 

 

این دوره ی نقد ادبی دوره ی خوبی بود . خصوصا کلاسای دکتر عبدی . کمک کرد که بعد از مدت ها یعنی بعد از ۲۵ سال راهم و پیدا کنم ، اگر چه این راه ارتباط کمی به این دوره داشت .

داشتم لای خرت و پرتا دنبال کتابی می گشتم چند مورد جالب به نظرم رسید که می زارمشون اینجا. 

کتابی هست به نام " نامه های بچه ها به خدا " چند مدل مختلف داره . یه تجربه ی خواندنی از دغدغه ی بچه های گوناگون دنیا .قسمتی از کتاب :

خدای عزیز

در یک فروشگاه پوستری دیدم که رویش نوشته بود : جنگ برای بچه ها و موجودات مشابه مضر است .

به عنوان یک بچه می خواهم به تو این مطلب را بگویم . اگر این پوستر را ندیده ای باید بروی و ببینی .

یکی از بچه ها ...

اینم یه مطلب  درباره ی پوشش خانم هادر ایران که پارسال نوشتم:

روزنامه اعتماد مقاله

نخست :فکر نمی کردم اگه بری این قدر دلتنگت  شم . راستی الان اونجا ساعت

 چنده ؟

دو دیگر : چه هوای توپی شده این هوا . ما که با یه مانتو تابستونی از خنکای زیر بارونش حال می بریم .

سه دیگر : بازم"نمایش ترومن"  و می بینم و می گم که : دنیا عجب جایی نیست ...

چهار : تو تکثیر یه درد دوباره ای   تو معنی زندگی شاعرانه ای   تو خشم کوچه ای که تو مشتته   تو شاعر نسلی هستی که پشتته ... این بابا خوانندش کیه ؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت   توسط باهار  | 

 

راستش را بخواهید در طول تابستان این قدر کار سرم ریخته بود که نه هوای اینجا رو کردم و نه بر عکس خیلی ها الان که این صفحه رو باز کردم یه حالی شدم .

خیلی خوشحالم که از تغییزات دنیای بیرون جدا نیستم و اگر تغییر می کنم یعنی هنوز زنده ام و نفس می کشم .

خبر های جدید اینکه فعلا مرگ و میر خانواده ی پدری حسابی حال همه را گرفته و اجازه ی نفس کشیدن به کسی نمی دهد و آخریش هم همین خسروی بیچاره .

توی این تابستون فیلمای زیادی دیدم که ارزش گذران زندگی به طرز دهشتبار را داشت . 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت   توسط باهار  | 

 

آدم ها ی بزرگ با قلبی آرام سخن می گویند و هرگز ، آشفته دیده نمی شوند.

آدم های بزرگ به آدم های کوچک  درس های بزرگ می دهند . آدم های کوچک به آدم های بزرگ فکر می کنند و آدم های بزرگ ، بزرگ و بزرگ تر می شوند .

 چقدر آدم های بزرگ کمند .

افشین قطبی عزیز ، تو یک آدم بزرگی . بزرگ و بی نظیر . قوانین متافیزیکی دنیا برای آدم های بزرگ تفاوت دارد . موفقیت ، زاییده ی قانون آدم های باشرافت و بزرگ است .آدم های بزرگ محکوم به موفقیت هستند

 

نخست : فردا روز سرنوشته .

دو دیگر : از همه ی برادرای محترم یگان ویژه که دیشب مثل گرگ افتادن میون ملت بد بخت ، تشکر می کنم و این سوال را می پرسم که : تا کی ؟

 غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود     عجب فتادن مرد است در کمند غزال

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط باهار  | 

 

داشتم ایمیلام و چک میکردم . آدم گاهی چیزایی می بینه که یه مقدار برای مغزش ثقیله . دوستی که توی جشنواره فرش ٬کاشان باهاش آشنا شده بودم  و تبریزی بود برام ایمیل زده بود و حالم و جویا شده بود .

این کجاش عجیبه ؟

عجیب نیست ٬ ماها چن قدمی همیم و از حال هم بی خبر ؟هرکی سرش شلوغ تر باشه کلاس کارشم بیشتره . محدوده ی آدمای دور و برش کوچیک می شه و توی خودش میمیره .

از همه ی بچه هایی که توی نمایشگاه قرار گذاشتن و ما سعادت نداشتیم ببینیمشون معذرت می خوام و از همه ی اونایی که گمون می کنن من سرگرم پول در آوردن وتلاش برای زندگی بهترم . از همه ی اونایی که دوستیمون اتوبان یک طرفه است و کک ما هم نمی گزه . از همه ی اونایی که ما طلب بابامون داریم . ا زهمه ی اونایی که توی دلای بزرگشون یه جا برای ما باز کردن و ما هم گیر دادیم به دل خیلیا که جایی برای ما ندارن .

 

نخست : نمی دونم چرا هرچی میدوم ٬ عقب تر میرم . خدایا من کی می رسم

دو دیگر : برنامه ریزی که می کنم مشکلات فراموشم می شه . ولی یه کم که برنامه ریزیه به هم می خوره انگار دنیا روی سرم خراب شده .

سه دیگر : بودن یا نبودن ٬ همیشه مسئله این است . واقعا آدمی که مردده باید چکار کنه ؟

چهار دیگر : امیدوارم بتونم این نمایشه رو هم روی صحنه ببرم هم اگر شد و توانش بود رادیویی کارش کنیم . شخصیت موشه چقدر مثل خودمه . در خود فرو رفته و ناچار ...

پنج دیگر : خدایا من به تو شک ندارم . چرا نگاه نکردم ؟؟؟؟

 

به باران که می زنم

پلک تمام پنجره ها می پرد

های شما

از رمیده ی ما خبری دارید ؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت   توسط باهار  | 

 

این نوشته رو چند وقت گذشته توی ماشین گفتم . مجری برنامه آهنگ بهاران بودم و داشتم تو ی ذهنم دنبال یه متن خوب برا ی شروع می گشتم . امشب توی خرت و پرتا یافتمش : 

به پایان خواهد رسید

پرنده ای که سوی  تو آمد

و کاغذی که رسید

به حرف آخر عشق

به قاصدک

به رها .

 

 

نخست : ماجرای این  هیچ ربطی به اون بابا امین پور نداره

دو دیگر : روز خیلی خوبی بود . شروع برنامه ریزی برای زندگی و خبر های خوش دیگر برای من

سه دیگر : دیروز بعد از مدت ها برد پرسپولیس حسابی چسبید . داشتیم میمردیم .

چهار دیگر : معتاد به فیلم دیدن شدم . هنوز اعتقاد دارم وودی آلن یه نابغه اس

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت   توسط باهار  | 

خوشا به حال احمق ها که ملکوت آسمان و زمین ا ز آن آنهاست و لعنت به آن کسی که آگاهم کرد .

خوش به حال تویی که مثلا در انتظار گودو رو وقتی که برای اولین بار و شاید اولین و آخرین بار خوندی و توی دلت گفتی چه آدمای کم عقلی پیدا میشن  ... . با چه اطمینانی حرف میزنی . به این اطمینانت حسادت می کنم .

 این یه ژست روشنفکری نیست ٬ یه اعتراف .  یک اعتراف کشنده . لعنت به اون کسی که راه آگاهی رو چند ساله که به من نشون داد . کاش راه برگشتی به سمت خریت بود ...

 

نخست : ما که حوصله ی کتاب خوندین نداریم . فیلم پیشنهاد کنید لطفا .

دو دیگر : هنوز موندم عبدالکریم سروش وقتی که به گذشته فکر میکنه  از خودش چه چیزی به  یاد میاره . آدمی احمق یا مومن ؟ .  آرزو می کنم که جسارتش بیشتر بشه و حرف هایی رو که مطمئنم توی ذهنشه جدای از سیاست بودن یا نبودن که برای او نبودن را رقم می زنه به زبون بیاره .

سه دیگر :  وقتی یه دیوانه ای مثل اون خانم که اسم خودش و گذاشته کولی و تکیه کلامش هم " به شدت " هست می شه روزنامه نگار ٬ تحلیل گر ٬ منتقد سینما ٬ نقاشی٬ داستان ٬ شعر و کلا هنر  اطرافیانش هم بها میدن و هر چرتی که بگه می پذیرن ٬ باز هم بگو من اشتباه می کنم که می گم : زندگی سکس ٬ مشتقاتش و دیگر هیچ ...  اونم توی جامعه ی بیمار ما که کولی ها خوب بلدن چه جوری افسار بندازن گردن این مردای ندیده ی بدبخت .

چهار دیگر : دوست دارم وودی آلن عزیز

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت   توسط باهار  |