تبليغاتX
تلخابه
 
شنبه بیست و هفتم بهمن 1386
فروغ
 

مرا به معرکه ی باد می سپاری ؟

 هراسم شده است از این هیاهو

و باغچه که سرد طغیان می کند

بر بلندای وهم دست هایی که

سبز نخواهند شد می دانم . می دانم ...

 

نخست ـ چه روز بی خودی بود . رخوت و خستگی . دلم فروغ می خواهد و دست هایی که کاش سبز می شدند .

 

دو دیگر ـ یکی نیست من و  از این خراب شده ببره یه جای سرد خاک کنه ؟

 

سه دیگر ـ چی می شد همه ی فصلا زمستو ن بود تا کیفور تر شیم؟